چطور با همسر منفی نگر برخورد کنیم؟

[ad_1]

پس فکر می‌کنید طرف‌تان از آن آدم‌هایی نیست که نیمه‌ی پر لیوان را ببیند، بله؟ حتی شاید کمی بهانه‌گیر هم باشد (گرچه خودش ترجیح می‌دهد دیگران او را واقع‌بین بدانند). اگر خودتان آدم خوش‌بینی هستید، احتمالا اغلب این شمایید که شادی‌آفرینی می‌کنید. شاید دوست داشته باشید شب‌ها با همسرتان بیرون بروید و دست در دست هم در خیابان قدم بزنید و در فلان کافی‌شاپ رمانتیک کافه‌گلاسه هم بزنید، اما همسر منفی نگر مدام غر می‌زند و از شلوغی خیابان و گرانی نوشیدنی‌های کافی‌شاپ شکایت می‌کند. در مقابل، شما می‌خواهید آرامش رابطه را حفظ کنید و از شر غرولندهای او خلاص شوید، بنابراین تصمیم می‌گیرید در خانه بمانید. بعد از مدتی که از این اصرارها و انکارها می‌گذرد، شما هم بی‌خیال بیرون رفتن با او می‌شوید. کم‌کم شور و اشتیاق اولیه جای خودش را به احساس بی‌میلی می‌دهد و در نهایت این فکر به ذهن‌تان خطور می‌کند که اگر او نمی‌خواهد شام بیرون برویم، اصلا چرا آدم دیگری را برای این کار پیدا نکنم!

«آنچه موجب شکست در ازدواج می‌شود این است که انتظار داشته باشیم طرف مقابل هم درست مثل ما باشد».

جمله‌ی بالا به نظرتان آشنا نمی‌آید؟ دکتر کالین مولن (Colleen Mullen)، متخصص روان‌شناسی ازدواج و خانواده می‌گوید افراد با خصوصیات متضاد ممکن است یکدیگر را جذب کنند، اما این بدین معنی نیست که رابطه‌‌ی آنها همیشه آسان است. او معتقد است اگر این پویایی ناسالم به چالش کشیده نشود، احتمال بسیار زیادی وجود دارد که رابطه دوام چندانی نیاورد. اما با کمی امید و کوشش، این دو سوی روشن و تیره می‌توانند به‌خوبی در کنار هم قرار بگیرند.

اگر طرف مقابل‌تان منفی نگر است با رعایت ۷ نکته‌ای که در ادامه‌ی این مقاله می‌خوانید می‌توانید تا آخر عمر با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنید.

۱. مکمل یکدیگر باشید

دومینیک برتولوچی (Dominique Bertolucci)، نویسنده‌ی معروف کتاب‌های «قانون شادی» و «پیمان مهربانی» می‌گوید: «بین بیشتر زوج‌ها یک نفر ولخرج است و دیگری اهل پس‌انداز؛ یکی اهل خانه‌نشینی است و دیگری اهل مهمانی و این امر به همه‌ی جنبه‌های دیگر نیز تعمیم می‌یابد. معمولا یکی از طرفین دنیا را تیره‌تر از دیگری می‌بیند، با این حال آنها می‌توانند زوج فوق‌العاده‌ای باشند!» گرچه گاهی اوقات منفی نگری‌های همسرتان ممکن است شما را آزرده کند، اما حتما می‌توانید حداقل سه موقعیت را به خاطر بیاورید که این منفی نگری‌ها به کمک‌تان آمده‌اند. برای مثال، فلان موقع در مورد اعتماد نکردن به آن شریک تجاری که بالاخره معلوم شد آدم درستی نیست، به شما هشدار داد یا اینکه او بهتر از شما می‌تواند با رویدادهای ناخوشایندی (که خواه و ناخواه اتفاق می‌افتند) روبه‌رو شود. برتولوچی می‌گوید: «به‌جای تلاش برای عوض کردن دیدگاه همسرتان، انرژی خود را صرف درک این موضوع کنید که رفتار همسرتان چگونه می‌تواند به شما کمک کند و چه چیزهایی می‌توانید از آن یاد بگیرید». گرچه مسلما مثبت‌‌اندیش بودن بیشتر به چشم می‌آید، اما حقیقت این است که وجود هر دو جنبه در زندگی لازم است.

۲. ریشه‌های منفی نگری همسرتان را پیدا کنید

social friendly!

آنچه شما ‌آن را مثلا «مهمانی به‌هم‌زن» می‌بینید، شاید صرفا احتیاط و ریسک‌گریزی باشد. به این معنا که همسرتان نمی‌خواهد مانع شادی شما بشود یا شما را ناراحت کند، شاید او صرفا می‌خواهد مطمئن شود که شما در امنیت کامل هستید. در این‌ مواقع خوب است به سابقه‌ی او هم توجه کنید. لیندا کارول (Linda Carrrol) نویسنده‌ی کتاب «دایره‌های عشقی» می‌‌گوید: «منفی نگری گاهی از نسلی به نسل دیگر منتقل شود. بعضی خانواده‌ها وقتی دور هم جمع می‌شوند، مدام در مورد اینکه چه اشکالی در کارشان وجود دارد صحبت می‌کنند و در حقیقت به این شیوه با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند و به‌هم نزدیک می‌شوند». می‌توانید با پیدا کردن راه‌های ارتباطی از طریق خبرهای خوب کم‌کم این عادت را تغییر بدهید.

۳. بازی «وضع من بدتر است» را تمام کنید

همسرتان از سر کار به خانه برمی‌گردد و حسابی شاکی است که چقدر کارش زیاد است و چقدر استرس دارد. شما هم برای اینکه کم نیاورید یادآوری می‌کنید استرسی که سر کار تجربه می‌کنید خیلی زیادتر است؛ به‌علاوه بیشتر مسئولیت بچه‌ها هم برعهده‌ی شماست. طبق گفته‌ی یک مشاور خانواده، رقابت بر سر اینکه چه کسی بیشتر شایسته‌ی دلسوزی و حمایت است در میان زوج‌ها رایج است. اما این سبقت معکوس چرخه‌ی منفی زیان‌آوری را به‌وجود می‌‌آورد. دفعه‌ی بعدی که همسرتان غرولندکنان به خانه آمد، به گلایه و شکایت‌های او توجه کنید. با دقت به حرف‌های او گوش کنید، سؤال‌ بپرسید و پیشنهاد کمک بدهید حتی اگر فکر می‌کنید سر شما شلوغ‌تر است. هرچه بیشتر به همسرتان توجه کنید، او استرس کمتری احساس خواهد کرد. استرس کمتر همسرتان باعث می‌شود از نظر عاطفی بیشتر به شما اهمیت بدهد و به این شیوه مسیر این چرخه‌ی منفی تغییر خواهد کرد.

۴. عادت‌های منفی را ترک کنید

برتولوچی در مورد خودش تعریف می‌کند: «همسرم شغل بسیار بدی داشت. هر شب که به خانه می‌آمد همه‌ی بدبختی‌هایی را که در طول روز پشت سر گذاشته بود، بازگو می‌کرد. تا اینکه من برای سفری کاری به مدت دو هفته خانه را ترک کردم. وقتی برگشتم به‌نظر می‌آمد او از کارش لذت بیشتری می‌برد. همسرم گفت در این مدت کسی را نداشته که هر شب از شرایط کاری‌‌اش گله کند. حقیقت این است که شکایت مداوم از زمین‌وزمان کم‌کم به عادت تبدیل می‌شود. بنابراین گرچه گوش کردن به مشکلات همسرتان اهمیت دارد، اما با هم تصمیم بگیرید که چه زمانی و چگونه آن را محدود کنید. ملیسا هیسلر (Melissa Heisler)، نویسنده‌ی کتاب «از نوع الف تا نوع من» قانونی را با عنوان «سه اخطار و سپس راه‌حل» پیشنهاد می‌دهد: اگر شما یا همسرتان درباره‌ی موضوع یکسانی سه بار شکایت کردید، موقع آن است که راه ‌حلی برایش پیدا کنید، حتی اگر آن راه‌حل صرفا «ولش کن» باشد!

۵. الگویی مثبت باشید

social friendly!

اینکه به همسرتان غر بزنید که مثبت‌‌اندیش‌ باشد یا او را سرزنش کنید که نباید نگران باشد، طرز فکر یا رفتار او را تغییر نخواهد داد. جکی وودساید (Jackie Woodside) روان‌درمانگر و نویسنده‌ی کتاب «آرام کردن هرج‌ومرج» می‌گوید اگر بعد از صرف زمان زیادی برای آماده کردن غذا، از پرسش‌های او مثل اینکه «دوباره مرغ درست کردی؟» خسته شده‌اید، روشی را در پیش بگیرید که دوست دارید با شما رفتار کند و آن را الگو کنید. مثلا بعد از اینکه رختخواب را مرتب می‌کند به‌جای اینکه بالش‌ها را جابه‌جا کنید، از او تشکر کنید. به‌جای آنکه بازخواستش کنید که چرا موقع احوال‌پرسی با مادرتان از جایش بلند نشده، به او بگویید اینکه تعطیلات را با خانواده‌ی شما گذرانده برای‌تان بسیار اهمیت دارد و از این بابت از او سپاس‌گزار هستید. وقتی هر دو از سر کار به منزل برمی‌گردید به‌جای آنکه از او انتظار داشته باشید، شما پیش‌قدم شوید و پشت او را ماساژ بدهید. بخشنده بودن در این راه به این معنی نیست که شما خدمتکار او هستید، بلکه حقیقت این است که برای بهتر شدن روابط‌تان قدم برداشته‌اید.

۶. به‌جای دعوا کردن، صحبت کنید

اگر فکر می‌کنید الگو بودن به‌اندازه‌ی کافی توجه همسرتان را جلب نمی‌کند، وقت آن است که صادقانه‌ با او گفت‌و‌گو کنید. بدون اینکه او را سرزنش کنید به او بگویید که نظرات منفی‌اش چه تأثیری روی شما می‌گذارد. برتولوچی پیشنهاد می‌کند از جملاتی با ساختار کلاسیک مشاوران خانواده مثل «وقتی تو درباره‌ی فلان چیز غر می‌زنی، من احساس خوبی ندارم و دوست دارم تو قدر تلاش‌های من رو بدونی» استفاده کنید.

اگر خوش‌بین‌تر از همسرتان هستید، تصمیم با شماست که این طرز فکر را پرورش بدهید. بله، اینکه اجازه بدهید طرف منفی نگر شما را زمین بزند آسان است، اما افکار و احساسات شما نباید به شخص دیگری وابسته باشد. برای حفاظت از این طرز فکر خود راه‌های دیگری پیدا کنید مثل معاشرت با دوستان، همراهی با دوست‌تان در باشگاه ورزشی، خواندن کتاب، شرکت در کلاس یوگا یا هزارویک کار و فعالیت دیگر. مایکل گوریان (Micheal Gurian) نویسنده‌ی کتاب «درس‌هایی برای زندگی صمیمانه» می‌گوید این تفاوت‌ها نیستند که روابط را خراب می‌کنند؛ آنچه ازدواج را به شکست می‌کشاند این است که انتظار داشته باشیم طرف مقابل‌مان هم درست مثل ما باشد.

برگرفته از: success.com

[ad_2]

لینک منبع

واقعیت های زندگی که هر فردی باید آنها را قبول کند

[ad_1]

همه‌ی ما کم‌‌وبیش با مشکلات زندگی دست‌وپنجه نرم می‌کنیم. دردهایی در سینه داریم که تصور می‌کنیم درمانی برای‌شان نیست. هر روز احساسات ناخوشایندی به سراغ‌مان می‌آیند. نگران می‌شویم، امروزوفردا می‌کنیم، در مقابل شکست‌های عاطفی به‌راحتی از پا درمی‌آییم، برآشفته می‌شویم، احساس تنهایی و نیاز می‌کنیم، «ای‌کاش»‌های زیادی داریم و مدام فکر می‌کنیم با زندگی ایده‌آل فاصله‌ی زیادی داریم. برای یک‌بار هم که شده، بدون فیلترهای ایده‌آل‌گرایانه‌ی ذهن‌تان به واقعیت های زندگی نگاه کنید. در این مقاله، بیست مورد از واقعیت های زندگی را به شما یادآوری می‌کنیم که طرز تفکرتان اجازه نمی‌دهد آنها را قبول کنید.

تک‌تک احساسات منفی ما ساخته‌و‌پرداخته‌ی ذهن خودمان هستند. واقعی بودن آنها را انکار نمی‌کنیم، اما این خودِ ما هستیم که به آنها جان می‌دهیم و بی‌سبب ذهن‌مان را درگیرِ خیالات و تصورات خاصی از زندگی ایده‌آل می‌کنیم.

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن، گردشـــی در کوچــه‌باغِ راز کن؛ هرکه عشقش در تماشا نقش بست، عینک بدبینی خود را شکسـت

به‌راستی چرا نگران می‌شویم؟ چون می‌ترسیم مبادا به چیزی که انتظارش را داریم نرسیم. چرا امروزوفردا می‌کنیم؟ چون از تلاش کردن و به نتیجه نرسیدن می‌ترسیم. چرا در مقابل شکست‌های عاطفی از پا درمی‌آییم؟ چون مدام می‌اندیشیم لیاقت ما این نبود که شد. چرا برآشفته می‌شویم؟ چون تصور می‌کنیم در زندگی هنوز به جایی که لیاقتش را داریم نرسیده‌ایم و به این ترتیب، تمام احساسات منفی‌ را نزد خودمان توجیه می‌کنیم.

نفس عمیقی بکشید و سعی کنید افکار منفی را از مغزتان بیرون کنید. برای این کار روی چیزهایی تمرکز کنید که می‌توانید وجودشان را در لحظه احساس ‌کنید، به هوایی که استنشاق می‌کنید، به روشنایی روز، به صداها، به سلامتی بدن‌تان، به زمین زیر پایتان، به اشیای پیرامون‌تان و به انسان‌هایی که در اطراف شما در رفت‌وآمد هستند، توجه کنید. سعی کنید آنها را با ملاک‌های ایده‌آل‌گرایانه‌ی خودتان قضاوت نکنید. اگر واقعیت های زندگی خود را آن‌گونه که هستند بپذیرید، آن‌گاه می‌توانید برای بهبود آنها قدمی بردارید.



واقعیت های زندگی

۱. در زندگی مسائل زیادی وجود دارند که ما توانایی کنترل کردن آنها را نداریم. شما نمی‌توانید تمام اتفاقات زندگی‌تان را کنترل کنید، تنها کنترلِ «واکنش به این اتفاقات» در دست شماست. نوعِ واکنشی که به اتفاقات زندگی نشان می‌دهید، نشا‌ن‌دهنده‌ی میزان قدرت شماست.

۲. دل‌شکستگی‌های عمیق ما، معمولا ریشه در انتظارات بالای ما دارند. ‌‌‌‌شادی یعنی زندگی کنونی را آن‌گونه که هست بپذیریم و قلباً قدردان آن باشیم.

۳. هیچ‌کس کامل نیست و نخواهد بود. اگر قصد دارید صبر کنید تا «کامل» شوید و آن‌گاه داستان‌ها، ایده‌ها، استعدادها و موهبت‌هایتان را با دیگران به اشتراک بگذارید، هرگز به این هدف غیرممکن نمی‌رسید.

۴. لحظه‌ای را که با نگرانی گذرانده‌اید، هدررفته بدانید. نگران بودنِ شما، راه‌حل مشکل‌تان نیست. بهترین کار این است که در مواجهه با واقعیت های زندگی و موقعیت‌های دشوار، به‌جای نگرانی، به فکر درس‌هایی باشید که هریک از تجربیات زندگی به شما می‌آموزند. هدف‌ شما باید این باشد که از درس‌هایی که خودتان بهای آموختن‌شان را پرداخته‌اید، بهترین استفاده را بکنید.



بهترین درسها را از سخت ترین تجربه ها می آموزیم - واقعیت های زندگی

۵. بهترین درس‌ها را از سخت‌ترین تجربه‌ها می‌آموزید. گاهی‌اوقات باید روزهای سختی را پشت‌سر بگذاریم تا درس‌های ارزشمندی بیاموزیم. پس برای رویارویی با درس‌هایی که بهایشان رنج و سختی است، محکم و استوار باقی بمانید.

۶. از پیروزی‌ها مغرور و از شکست‌ها ناامید نشوید. شخصیت انسان‌ها در دو برهه‌ی پیروزی و شکست آشکار می‌شود. در اوج موفقیت‌هایتان فروتنی پیشه کنید، در اوج سختی‌‌هایتان استوار و با اراده باقی بمانید و در این بین، ایمان‌تان را از دست ندهید تا نه عمر شادی‌هایتان را کوتاه کنید و نه عمر غم‌هایتان را طولانی.

۷. مشغله داشتن نشانه‌ی کارایی و بهره‌وری نیست. کاری که با تمرکز و دقت انجام شود، ثمربخش خواهد بود. بنابراین انرژی و تمرکز خود را برای انجام کارهای بیهوده و بی‌ارزش هدر ندهید. فقط به فکر تمام کردن یک کار نباشید و سعی کنید در کاری که انجام می‌دهید، بدرخشید.

۸. با مدیریت نادرست، پولِ بیشتر، مشکلات بیشتری را به‌وجود می‌آورد. شکی نیست که همه‌ی ما برای گذراندن زندگی به پول احتیاج داریم. باید کار کنیم، پول به‌دست بیاوریم، پس انداز کنیم، سرمایه گذاری کنیم، اما دورِ خرج کردنِ بدون برنامه ریزی و هدف را خط بکشیم. نحوه‌ی خرج کردن پول مهم‌تر از کسب درآمد است.

۹. ما با دارایی‌های مالی بیشتر، لزوما شادتر نمی‌شویم. اگر با وجود تمامِ ‌امکانات رفاهی باز هم احساس کمبود می‌کنید، باید شادی را در سادگی جست‌وجو کنید. وقتی آشفتگی‌های ذهنی و فیزیکی‌تان را سروسامان بدهید، از زندگی لذت بسیار بیشتری خواهید برد.



اعتیاد به فناوری - واقعیت های زندگی

۱۰. وسایل تجملی و ابزار فناوری دست‌و‌پای ما را بسته‌اند و ما را برده‌ی خود کرده‌اند. ما باید بیاموزیم لبخند، نگاه، اعتماد و وقت‌مان را از هم دریغ نکنیم، باید بیاموزیم به‌جایِ دنیای مجازی، در دنیای واقعی برای هم وقت بگذاریم و طنینِ صدا و گرمای نگاه یکدیگر را از نزدیک احساس کنیم و از حال هم جویا شویم.

۱۱. جامعه‌‌ی امروز دلباخته‌ی زیبایی ظاهر شده است. خودتان را آن‌گونه که هستید دوست بدارید و سعی کنید در رفتار و منش انسان‌ها به‌دنبال زیبایی بگردید.

اگر از زشتی ظاهرم نمی‌گفتند، هرگز زیبایی‌های درونم را جست‌وجو نمی‌کردم و اگر تلاش نمی‌کردند مرا از پا دربیاورند، هرگز نمی‌فهمیدم که شکست‌ناپذیرم.

– گابورِی سیدیبِی

۱۲. بیشترِ جرو‌بحث‌های ما با هم بی‌مورد است. با دیگران آگاهانه وارد بحث‌ و گفت‌وگو بشوید. بیشترِ مواقع آرامش داشتن، بهتر از پیروز شدن در گفت‌وگوست. شما مجبور نیستید در تمام بحث‌هایی که پیش می‌آیند، مشارکت کنید.

۱۳. ما دیگران را براساس رفتارهایشان و خودمان را با ایده‌آل‌هایمان قضاوت می‌کنیم. با دیگران چنان رفتار کنید که دوست دارید با شما رفتار کنند. فردی باشید که گفتار، رفتار و ارزش‌هایش یکی هستند.



واقعیت های زندگی

۱۴. همیشه از هر دست بدهیم، از همان دست نمی‌گیریم. اگر انتظار داشته باشید آن‌گونه که با دیگران رفتار می‌کنید، با شما رفتار کنند، ناامید خواهید شد. همه‌ی افراد به‌اندازه‌ی شما بخشنده و مهربان نیستند.

۱۵. هیچ‌کس لایق تحقیر ابدی نیست. قدرتی را که با دستان خودتان به دیگران داده‌اید، از آنها پس بگیرید. خودتان را از قید سرزنش‌ها و عیب‌جویی‌های دیگران رها کنید. بهترین اتفاقات زندگی‌تان از روزی آغاز می‌شوند که تصمیم بگیرید اختیار زندگی خودتان را برای همیشه به‌دست بگیرید و به هیچ‌کس جز خودتان متکی نباشید.

۱۶. پذیرفتن شکست‌، آسان‌تر از شروع دوباره زندگی است. شروع دوباره، پذیرفتن این حقیقت است که شکست‌ تنها بخشی از گذشته‌ی ماست، نه سرنوشت ما.

۱۷. برای موفقیت در هر کاری باید بهایش را بپردازیم. جزو آن دسته از افراد نباشید که انتظار دارند بدون‌ اینکه بهایی بپردازند، به آرزوهایشان برسند. زندگی فرازونشیب‌های بسیاری دارد. وقتی برای رسیدن به هدفی تلاش می‌کنید، از خودتان بپرسید: برای رسیدن به این هدف حاضرم از چه چیزهایی دست بکشم؟



گام های کوچک قاعده موفقیت هستند - واقعیت های زندگی

۱۸. باوجود همه‌ی پیشرفت‌های بشر، «گام‌های کوچک» هم‌چنان قاعده‌ی رسیدن به موفقیت هستند. در دنیایی که پیشرفت‌های فناوری، سرعت رسیدنِ به نتایج را بالا برده‌اند، نباید شیرینیِ تلاش، صبر و استقامت را که میراث گذشتگان‌ است، به دست فراموشی بسپاریم. برای رسیدن به برخی از اهداف، باید گام‌های کوچک اما همیشگی برداشت.

۱۹. وقتی شانس به سراغ‌مان می‌آید، همیشه آماده‌ی بهره بردن از آن نیستیم. بسیاری از عالی‌ترین فرصت‌های زندگی، ما را به لحاظ احساسی و عقلی، وادار به رشد و ترقی می‌کنند. این فرصت‌ها کاری می‌کنند حریم آسایش‌مان را به‌خطر بیندازیم. به همین دلیل، در مواجهه‌ با فرصت‌های کم‌نظیر زندگی، آمادگیِ استفاده از آنها را نداریم.

۲۰. ما طول عمرمان را به دست خودمان کوتاه می‌کنیم. همه‌ی ما روزی مرگ را تجربه خواهیم کرد. با وجود این، بالا بردن کیفیت زندگی و درنتیجه داشتن عمر طولانی، غیرممکن نیست. همین امروز کیفیت زندگی شما چگونه بود؟ این سؤالی است که می‌توانید هر روز از خودتان بپرسید. نحوه‌ی سپری کردن روزها، گویای نحوه‌ی سپری کردن عمرمان است.



نکته‌ی پایانی

واقعیت های زندگی را بپذیرید. مسائل بسیاری وجود دارند که شما توان تغییر یا کنترل آنها را ندارید. تنها راه این است که صبور باشید و سعی کنید از آنها درس بگیرید. اجازه ندهید تجربیات گذشته، توانایی شما را در مواجهه با تجربیات امروز تضعیف کنند. روی گام‌های کوچکی تمرکز کنید که همین «امروز» می‌توانید بردارید و یک قدم به اهداف‌تان نزدیک‌تر شوید. آینده بر هیچ‌یک از ما روشن نیست، اما همین ابهام و بی‌خبری، هر لحظه از زندگی را به یک تجربه‌ی جالب و هیجان‌انگیز تبدیل می‌کند. گذشته بخشی از زندگی ماست، آن را فراموش نکنید تا اشتباهات گذشته را تکرار نکنید، اما هرگز افسوس گذشته‌ را نخورید و در آن غرق نشوید.

شما تاکنون با کدام‌یک از واقعیت های زندگی مواجه شده‌اید؟ به کدام‌یک از آنها به‌تجربه ایمان پیدا کرده‌اید؟ دیگر واقعیت های زندگی را از دیدگاه خودتان با ما به اشتراک بگذارید.

برگرفته از: Marcandangel

[ad_2]

لینک منبع

پندهای زندگی که برای خوشبختی به آنها نیاز دارید

[ad_1]

در طول ۲۴ ساعت، کارهای زیادی انجام می‌دهید و اتفاقات خسته‌کننده‌ای را پشت سر می‌گذارید ولی دقت کرده‌اید در دل هر ساعت از روز، چقدر از پندهای زندگی نهفته است؟ مسلما اتفاقات زیادی می‌توانند باعث شکست ما شوند. نمی‌توان این شکست‌ها را نادیده گرفت، اما اگر توجه کنید مسائل ساده‌ی روزمره نیز حرف‌های زیادی برای آموختن به شما دارند. کارهای پیش‌پاافتاده‌ای که اغلب از کنار آنها به سادگی می‌گذرید و اهمیتی به آنها نمی‌دهید هرکدام پیام مهمی درباره‌ی شخصیت فرد و نگرش جامعه به او دارند. کافی است با دقت به آنها گوش دهیم.

۱. زندگی هر روز شانس دوباره‌ای به شما می‌دهد از آن بهره ببرید

بیدار شدن شانس دوباره‌ای است برای تفکر درباره‌ی هدف ما از زندگی. پیش از آنکه روز خود را آغاز کنید، لحظه‌ای به این فکر کنید که هر روز یک هدیه تازه است. می‌خواهید با آن چه کار کنید؟

پندهای زندگی

۲. با تنفس صحیح؛ زندگی آرام‌تر، شادتر و سالم‌تری داشته باشید

ما هرروز نفس می‌کشیم بی‌آنکه به آن توجهی داشته باشیم. تنها کسانی که مدیتیشن، یوگا و ورزش‌های سه‌گانه انجام می‌دهند به تنفس خود آگاه هستند. با تمرکز بر روی تنفس و شیوه‌ی صحیح دم و بازدم می‌توانیم از مزایای بی‌شماری بهره‌مند شویم که از جمله‌ی آنها می‌توان: کاهش اضطراب و دلهره، پیشگیری از بیماری‌ها، بهبود خواب، بالا بردن تحمل درد، فشار خون پایین‌تر و کمک به کاهش وزن را نام برد.

۳. زنجیره‌ای از کارهای مثبت انجام دهید

اگر فرد منظمی هستید، مرتب کردن تخت برای‌تان کار دشواری نیست. اما اگر جزو آن دسته از افراد دقیقه نود هستید که با عجله از در خارج می‌شوند، قطعا مرتب کردن تختخواب آخرین چیزی است که درباره‌ی آن فکر می‌کنید. بهتر است در این باره تجدیدنظر کنید. زیرا درس‌های زیادی در این کار به ظاهر پیش‌پاافتاده نهفته است. برای مرتب کردن زندگی خود، از اینجا شروع کنید: هر روز تخت خود را مرتب کنید!

۴.اغلب مسائل آن‌قدرها هم که به نظر می‌آیند، بد نیستند

پندهای زندگی

آیا تابه‌حال دقت کرده‌اید شستن یک ماهیتابه، دو چاقو، یک چنگال، تخته‌ی برش و یک کاسه، تنها یک دقیقه زمان می‌برد؟ این بار زمان بگیرید. به‌جای نادیده گرفتن ظرف‌های کثیف، یک دقیقه زمان بگذارید و آنها را بشویید. مطمئن باشید با دیدن ظرف‌های شسته و تمیز، احساس بهتری خواهید داشت. در زندگی هم همین‌طور است و برای اینکه احساس بهتری داشته باشید نباید مسائل را از آنچه هستند بغرنج‌تر جلوه بدهید.

۵. مشکلات کوچک‌تر، راحت‌تر حل می‌شوند

وسایل خود را پراکنده نکنید. شما می‌توانید کوهی از لباس‌ها، حوله‌ی حمام، کاغذ و اشیای دیگر را در خانه‌ی خود روی هم انباشته کنید. کسی این آشفتگی‌ها را نخواهد دید اما شما باید آنها را ببینید. آیا این واقعا زندگی‌ای است که شما می‌خواهید؟ اگر هر وسیله را بعد از استفاده، سر جای خود قرار دهید خیلی آسان‌تر از این است که بخواهید انبوهی از وسایل درهم ریخته را مرتب کنید. مشکلات نیز مانند وسایل درهم ریخته هستند، اگر به آنها، زمانی که کوچک‌تر هستند اهمیت بدهید و برای رفع آنها راه حلی بیابید، بسیار آسان‌تر بر آنها غلبه می‌کنید.

۶. به دیگران اهمیت بدهید

به موقع سر قرارهای خود حاضر باشید. ممکن است با زمان‌بندی پیش بروید اما ناگهان همه‌چیز از روال خارج شود؛ مثلا تلفن همراه خود را گم کنید و مجبور شوید مدتی دنبالش بگردید، چایی روی لباس‌تان بریزد یا وسیله‌ی نقلیه‌تان در راه خراب شود و ناگهان متوجه شوید که بیست دقیقه تأخیر خواهید داشت. دیگران در محل قرار، در فرودگاه یا رستوران منتظر شما هستند و کم‌کم عصبی می‌شوند و نظرات منفی‌ای دربراه‌ی بدقولی شما ابراز می‌کنند. آیا می‌خواهید اینگونه شما را بشناسند؟ همیشه زمانی اضافی در برنامه‌ی روزانه‌ی خود برای اتفاقات پیش‌بینی نشده در نظر بگیرید.

۷. خوب لباس بپوشید

هر روز زمان اندکی برای لباس پوشیدن داریم. اگرچه باورش دشوار است، این عمل به ظاهر ساده (و گاهی نه چندان ساده) نکات بسیاری دارد. مردم با ظاهرشان قضاوت می‌شوند. زیرا اولین چیزی که در برخورد اول به چشم می‌آید؛ ظاهر است. لباس‌هایتان طرز فکرتان را نشان می‌دهد. وقتی وارد مکانی تازه می‌شوید، چگونه می‌خواهید خودتان را معرفی کنید؟

۸. مراقب سلامتی خود باشید

پندهای زندگی

صبحانه‌ی سالم میل کنید. تمامی مطالعات نشان می‌دهد صبحانه مهم‌ترین وعده‌ی غذایی ماست. ممکن است صبح یک لیوان قهوه‌ی فوری درست کنید و در حالی که با عجله از در خارج می‌شوید آن‌ را بنوشید. یک صبحانه‌ی کامل و سالم در موقعی از روز که وقت کمتری دارید، کار زمانبری است اما نباید آن‌را نادیده گرفت. اهمیتی که برای این وعده‌ی غذایی و در نتیجه سلامت خود قائل هستید، در واقع همان نگرش شما به زندگی است.

۹. عادات شما می‌تواند زندگی شما را تغییر دهد

مسواک بزنید. در کنار حس تازگی و بوی خوش دهان، شما در واقع عادات خود را تقویت می‌کنید. الگویی که جنبه‌های مختلفی از زندگی شما را شکل می‌دهد. اگر بتوانید هر روز سر یک ساعت مسواک بزنید، عادتی را در زندگی‌تان پایه‌گذاری کرده‌اید و با این الگوی منظم در زندگی به هر جایی که بخواهید می‌توانید دست پیدا کنید.

۱۰. زود قضاوت نکنید، شما نمی‌دانید هرکس در زندگی چه مشکلاتی دارد

در هنگام رانندگی یا سوار شدن به وسایل نقلیه‌ی عمومی افراد زیادی ممکن است با یک رفتار نابه‌جا باعث آزار شما شوند. در مترو یا اتوبوس ممکن است دیگران شما را هل بدهند، راه‌تان را بگیرند، روی صندلی شما بنشینند یا در هنگام رانندگی جلوی شما بپیچند. در این موارد معمولا بدترین چهره‌ی افراد را خواهیم دید. نباید از رفتار بد دیگران به‌خصوص در وسایل نقلیه ناراحت شوید. شما کسی خواهید بود که ناراحت می‌شود نه شخص خاطی. ممکن است فرد خاطی حتی متوجه رفتار اشتباه خود نشده باشد. بدین ترتیب، تمام روز شما ممکن است به خاطر رفتاری که شاید غیرعمد بوده، خراب شود.

۱۱. خلق و خوی شما روی دیگران تأثیرگذار است، انرژی مثبت داشته باشید

هر کجا که می‌روید، انرژی‌ای را که می‌دهید، دریافت خواهید کرد. خلق و خوی افراد مسری است. در محل کار، منزل و هرجای دیگر، هرطور با افراد برخورد کنید به شما پاسخ خواهند داد. پس هر کجا که می‌روید، انرژی مثبت بدهید تا انرژی مثبت بگیرید.

۱۲. نظم در زندگی، آرامش می‌آورد

سعی کنید همیشه برنامه‌ریزی داشته باشید. در بیشتر مواقع با هر پیام شبکه‌های اجتماعی مانند فیسبوک، اینستاگرام یا توئیتر تمرکزتان برهم می‌خورد. بهتر است در هنگام کار، دستگاه‌های هوشمند را کنار بگذارید و فقط در مواقع ضروری نگاهی به آن بیندازید و بعد به کار خود بازگردید. تمام وقت خود را به آنها اختصاص ندهید، مدیریت زمان داشته باشید تا با آرامش وظایف خود را انجام دهید.

۱۳. به نظرات دیگران احترام بگذارید

اختلاف نظر همیشه وجود دارد. خیلی بعید است که دو نفر در بیشتر موارد هم‌عقیده باشند زیرا تضاد همه‌جا هست؛ در منزل، محیط کار، با خانواده و با دوستان. مخالفت مشکل نیست، بلکه احترام نگذاشتن به نظر یکدیگر مشکل اصلی است. لزوما همه‌ی افراد نباید با ما هم‌عقیده باشند، درست یا غلط؛ به نظرات یکدیگر احترام بگذارید.

۱۴. وقتی بتوانید احساسات خود را کنترل کنید، در واقع کنترل زندگی‌تان را به دست گرفته‌اید

پندهای زندگی

عصبانیت یکی از شایع‌ترین احساساتی است که هرروز ممکن است تجربه کنید. چگونگی رفتار شما در هنگام خشم، نشان می‌دهد شما چطور انسانی هستید. آیا با پیشخدمتی که غذای شما را اشتباه آورده، تند برخورد می‌کنید؟ آیا با کسی که به شما بی‌احترامی کند، برخورد خشنی خواهید داشت؟ اگر خشم خود را کنترل نکنید، می‌تواند اثرات مخربی برجا بگذارد.

۱۵. بدن خود را دوست داشته باشید و از آن مراقبت کنید

پندهای زندگی

ورزش کنید. انجام فعالیت‌های بدنسازی، یوگا و دیگر ورزش‌ها نشان می‌دهد شما خودتان را دوست دارید. تا آنجا که ممکن است از خودتان مراقبت می‌کنید و به سلامت‌تان اهمیت می‌دهید.

۱۶.شادی کلید یک زندگی اجتماعی سالم است

فعالیت‌های اجتماعی‌ از قبیل غذا خوردن با دوستان یا خانواده، صمیمیت شما را بیشتر می‌کند به شما دلگرمی می‌دهد. زمانی را به خانواده و دوستان خود اختصاص دهید. آنها از شما حمایت می‌کنند، تشویق‌تان می‌کنند و هر اتفاقی که بیفتد بازهم شما را دوست خواهند داشت.

۱۷. کلمات، ابزار قدرتمندی هستند

کلمات افکاری هستند که به زبان می‌آیند. مراقب کلمات خود باشید. شما می‌توانید با کلمات خود به دیگران شادی ببخشید یا به آنها خنجر بزنید. می‌توانید روح‌شان را آزرده کنید یا به آنها شوق کشف دنیا را بدهید. پیش از بیان کلمات خوب فکر کنید. انتخاب با شماست؛ می‌خواهید خود را مهربان نشان بدهید یا خشن؟

۱۸. افکارتان شخصیت شما را شکل می‌دهند

تمام روز را با افکارتان می‌گذرانید. آیا شبیه بهترین دوست‌تان هستید یا یک انسان شرور؟ افکار منفی و مخرب به راحتی می‌توانند وارد زندگی‌تان شوند و بر آن اثر مخربی بگذارند. افکار شما ، واکنش‌تان به اتفاقات پیرامون شماست. با دقت رفتار کنید. نگرش منفی به شادی شما لطمه می‌زند.

۱۹. با محبت خود به دیگران شادی ببخشید

پندهای زندگی

هر شخصی در زندگی با مشکلاتی مواجه است که شاید دیگران از آنها بی‌خبر باشند. کارهای کوچکی که از سر مهربانی انجام می‌دهید، مانند نگه داشتن یک در، لبخند زدن به دیگران، خریدن هدیه برای افراد و توجه کردن به والدین؛ در زندگی اهمیت بیش‌تری دارند. زیرا مهربانی کردن بر روح افراد اثر می‌گذارد. یک عمل مهربانانه‌ی شما می‌تواند مرهمی بر درد فرد دیگری باشد. در این صورت، شما به بالاترین درجه‌ی معنوی خود رسیده‌اید و به زندگی‌تان معنا بخشیدید.

۲۰. هر روز فرصت‌های بی‌شماری دارید تا به دیگران نشان بدهید چقدر ارزش و اهمیت برای‌شان قائل هستید

به دیگران نشان دهید دوست‌شان دارید. گفتن تنها کافی نیست، دوست داشتن را با عمل نشان دهید. با پختن غذای مورد علاقه‌شان ، کمک کردن به یک نفر، یا به سادگیِ ماندن در کنار کسی که غمگین و گریان است.

زندگی هر روز چیزهای زیادی برای گفتن به شما دارد برای درس گرفتن از آنها آگاه و هشیار باشید.

برگرفته از:lifehack.org

[ad_2]

لینک منبع

احساس گناه چگونه مانع خودشکوفایی می‌شود؟

[ad_1]

آیا احساس کرده‌اید اگر توانایی‌های خود را پنهان کنید، حس آرامش بیشتری دارید تا وقتی که تلاش می‌کنید آنها را شکوفا کنید و به دیگران نشان دهید؟ آیا وقتی ناگهان شانس بزرگی به‌سراغتان می‌آید، احساس اضطراب شدیدی می‌کنید؟ آیا برای اینکه دیگران را راضی نگه دارید، از بروز استعدادهایتان خودداری می‌کنید؟ آیا به‌راحتی به دیگران کمک می‌کنید، اما کمک‌گرفتن از دیگران برایتان دشوار است؟ آیا هنگام برنامه‌ریزی و اقدام برای فعالیت‌های خلاقانه دچار اضطراب و احساس گناه می‌شوید؟ آیا پیگیری علایق و استعدادهایتان احساس منفی شدیدی در شما ایجاد می‌کند؟

پاسخ مثبت به هریک از این سؤالات ممکن است ناشی از احساس گناه در وجود شما باشد. گناهی که در اینجا مورد بحث است، ربطی به اعتقادات مذهبی ندارد. منظور ما گناهی است که منشأ روان‌شناختی دارد: احساس گناهی که از طریق والدین و اطرافیان در وجود کودک نهادینه می‌شود. این نوع احساس گناه می‌تواند یکی از موانع بزرگ در برابر خودشکوفایی و استفاده از پتانسیل‌های خلاقانه باشد. در این مقاله می‌پردازیم به بررسی ماهیت این نوع گناه، شیوه‌ی شکل‌گیری، عوارض و همچنین علائم آن و درنهایت برای غلبه بر آن، روش‌هایی ارائه می‌کنیم.

احساس گناه چیست؟

احساس گناه حس مقصربودن به‌خاطر خطایی است که از ما سرزده است. به‌نظر می‌آید احساس گناه وقتی ایجاد می‌شود که ما ندای وجدان یا همان قاضی درون خود را نادیده می‌گیریم. فروید احساس گناه را یکی از زیرشاخه‌های اضطراب می‌داند. وقتی فردی می‌ترسد از اینکه نیرویی بیرونی مثل پلیس، او را به‌خاطر تخلفی مجازات کند، حس او احساس گناه نیست، بلکه فقط ترس است. اما احساس گناه، تنها وقتی وجود دارد که خطر و ترس در درون فرد یعنی در وجدان او قرار دارد.

وجدان چیست؟

وجدان، ساختاری درونی در وجود ماست که محصول یادگیری و تجربه‌هاست. نوشته‌های مذهبی، وجدان را قانونی اخلاقی و درونی در نظر می‌گیرند. کارکرد وجدان عبارت است از قضاوت فرد درمورد خود. فروید معتقد بود کارکرد وجدان شامل «نظارت بر خود و انتقاد از خویش و اِعمال سانسور در مغز است». اگر وجدانِ کسی او را محکوم کند، فرد احساس می‌کند هیچ راه فراری ندارد و وجدان مثل سایه به‌دنبال اوست. چنین شخصی ممکن است در ظاهر، خود را در لذات غرق کند، اما گاه‌وبیگاه به‌خود می‌آید و صدای وحشتناک آن را می‌شنود. او ممکن است درواقع به عمق ورطه‌ی لذت سقوط کند، اما نمی‌تواند از شنیدن صدای آن مصون باشد. بدین‌ترتیب احساس گناهِ ناشی از محکومیتِ فرد در دادگاه وجدان، معمولا از اضطراب هم آزاردهنده‌تر است. همچنین، کمک‌کردن به افراد، در حل مشکلاتی که به احساس گناه مربوط است، به‌مراتب دشوارتر از کمک به کسانی است که به اضطراب مبتلا هستند.

شیوه‌ی شکل‌گیری وجدان در فرد

شیوه‌ی شکل‌گیری وجدان در فرد

وجدان مستبد و وجدان بشردوست

به‌طورکلی دو نوع وجدان وجود دارد: وجدان مستبد و وجدان بشردوست. وجدان مستبد از تجارب فرد با والدینش ناشی می‌شود و احکام آن به ماهیت تقاضاهای والدین از کودکانشان مربوط است. این تقاضاها در ابتدا مهم‌ترین معیار «خوبی» و «بدیِ» کودک هستند. رعایت آنها باعث خشنودی والدین و ایجاد حس خوش‌طینتی در کودک می‌شود. تخلف از آنها نیز نتایج ناخوشایندی مثل طردشدن و سپس احساس بی‌ارزش‌بودن دربردارد. با درونی‌شدن احکام والدین در کودک، وجدان در وجود او شکل می‌گیرد. وجدان در مسیر رشد و واردشدن به بزرگ‌سالی، مثل نگهبان، به‌مرور، جای کارکرد والدین را می‌گیرد و سپس درست مانند والد، بر شخص نظارت می‌کند و او را سرزنش و تهدید می‌کند. بااین‌حساب، وقتی از فرد عملی سر بزند که قبلا والدین را از او روی‌گردان می‌ساخت، این بار وجدان به او هشدار می‌دهد.

وجدان وظیفه‌ی تنظیم عزت نفس را به عهده دارد

مادر با ابراز عشق و محبت و خوبی‌های دیگر، عزت نفس را در کودک پرورش می‌دهد. با بزرگ‌شدن فرد، وجدان ایفای نقشی مشابه را بر عهده می‌گیرد. همکاری با وجدان باعث می‌شود فرد احساس باارزش‌بودن و امنیت عاطفی پیدا کند و مخالفت با احکام وجدان برای فرد احساس گناه به‌بار می‌آورد، احساسی که پیش‌ازاین در اثر طردشدن از سوی والدین به کودک دست می‌داد. این همان احساسی است که افرادِ وظیفه‌شناس همیشه درصدد اجتناب از آن هستند. بنابراین، وجدان وظیفه‌ی تنظیم عزت نفس را به‌عهده دارد. احساس گناه در حد ملایم، مانند اضطراب در حد ملایم، به انسان هشدار می‌دهد که احساساتِ قوی‌تر و احتمالا آزاردهنده‌تری به او نزدیک می‌شوند و باید برای پیشگیری از بروز آنها دست‌به‌کار شد. احساس گناه در حد افراطی به‌شدت به عزت نفس و امنیت هیجانی انسان لطمه وارد می‌کند و درنهایت به احساس پوچی حاصل از افسردگی شدید منجر می‌شود.

عوارض وجدان مستبد بر خودشکوفایی

وجدان مستبد که عمدتا در قالب والدین اقتدارگرا در ذهن وجود دارد، ممکن است بسیار خطرناک و مانند خودِ این والدین، سنگ‌دل باشد. اگر وجدان دچار چنین استبدادی باشد، ازطرفی ممکن است رفتارهای تخریب‌گرا را در فرد تأیید کند و ازطرف‌دیگر، وقتی فرد رفتاری سازنده دارد و به شکوفایی خود کمک می‌کند، او را به‌شدت تهدید کند. خانم جوانی که وجدان مستبد بر او حاکم بود، طی تمام سال‌هایی که عمر خود را به بطالت گذرانده بود، احساس آرامش می‌کرد، اما وقتی تصمیم گرفت ارتباطی خوب و بادوام به‌وجود بیاورد و ازدواج کند، به‌شدت احساس گناه کرد. در این مورد، براساس معیارهایی که مادرش به او آموخته و سپس به‌عنوان وجدان در وی نهادینه شده بود، این زن حس می‌کرد «خائن» است.

شخص در مقابل وجدان همان‌طور عمل می‌کند که در مقابل والدینی مستبد عمل می‌کرد، والدینی که به تأیید و بخشودگی آنها نیاز داشت. به‌این‌ترتیب، وجدان مستبد ممکن است بسیار غیرمنطقی و سنگ‌دل باشد و بدون درنظرگرفتن اینکه اعمال ما خوب‌اند یا بد، و به خودشکوفایی ما کمک می‌کنند یا نه، ما را به انجام بعضی کارها تشویق کند یا از انجام آنها بازدارد. درمقابل، بخش بشردوست وجدان ما، با نادیده‌گرفتن خصوصیات مظاهر قدرت، همیشه مدافع منافع ماست. این وجدان، زندگی را محترم می‌شمرد و خوش‌بختی و خودشکوفایی را معیار خوبیِ ما می‌داند.

برخی علائم تسلط وجدان مستبد بر فرد

تا اینجا برخی علائم تسلط وجدان مستبد و احساس گناه ناشی از آن را برشمردیم؛ در اینجا به برخی علائم دیگر می‌پردازیم:

  • روی‌آوردن شانس و اقبال، تعادل این افراد را به‌هم می‌زند و باعث ایجاد اضطراب شدید و احساس گناه در آنان می‌شود.
  • از اینکه همه‌چیز روبه‌راه باشد، احساس گناه و اضطراب می‌کنند.
  • هروقت سعی می‌کنند کار مثبت و مفیدی برای خود بکنند و برای آن برنامه‌ریزی می‌کنند، دچار احساس گناه می‌شوند.
  • معمولا احساس بی‌ارزش‌بودن می‌کنند و تصور می‌کنند سزاوار موفق‌شدن نیستند.
  • برای اینکه دیگران آنها را بپذیرند، آگاهانه توانایی‌ها و قابلیت‌های خود را محدود یا آنها را تخریب می‌کنند.
  • پس از استفاده از قدرت اراده در جهت امور سازنده و منافع خود، به‌شدت احساس گناه می‌کنند.
  • وقتی به‌دنبال کارهای موردعلاقه‌شان می‌روند، به‌شدت احساس اضطراب و گناه می‌کنند.
  • کمک به دیگران برایشان خوشایند است، اما کمک‌گرفتن از دیگران برایشان بسیار دشوار است.
  • دچار افراط و تناقض در خواسته‌ها هستند: ۱. تمام چیزهای مطلوب را بدون درنظرگرفتن حدومرز می‌طلبند. ۲. درصورتی‌که خواهان چیز باارزشی شوند و آن را به دست بیاورند، به‌شدت دچار اضطراب و احساس گناه می‌شوند.

احساس گناه چگونه مانع خودشکوفایی می‌شود؟

احساس گناه چگونه مانع خودشکوفایی می‌شود؟

اگر فرد در دوران کودکی به‌قدرکافی مورد مهر و محبت واقع نشود و خصومت و روش‌های ابراز واکنش به این خشونت را در درون خود، ناهوشیارانه بپروراند، درنتیجه دچار احساس گناه می‌شود. چنین فردی طی سال‌های بعدیِ زندگی‌اش، از داشتن توانایی‌های خلاق محروم می‌شود. وقتی گناه وجود داشته باشد، نیاز به رنج‌بردن هم وجود دارد و وقتی این حس در شخصیت فرد تثبیت شود، نیاز به مجازات به‌هرشکلی که باشد، به‌وجود خواهد آمد. بعضی اَشکال مجازات به‌شدت به خودشکوفایی آسیب می‌رسانند. برخی نمونه‌های مجازات خویش، از این قبیل‌اند:

  • معتادبودن: شخص معتاد بارهاوبارها خود را در برابر شماتت اطرافیان قرار می‌دهد و با خدشه‌دارکردن عزت نفس و سلامتش، خود را به‌شدت مجازات می‌کند.
  • قراردادن خود در شرایطی که امکان سوءاستفاده را فراهم می‌کند.
  • منفعل‌بودن در شرایطی که از انسان سوءاستفاده می‌شود.
  • انتخاب شخص نامناسب برای ازدواج.
  • آسیب‌رساندن به جسم، اعتبار یا اموال خویش.
  • چشم‌پوشی از لذت‌های عادی و روی‌آوردن به ریاضت.
  • مبتلاشدن ناخودآگاه به بیماری‌های مزمن.

فردِ دارای این نوع احساس گناه و نیازمند به مجازات خود، وقتی که استعدادهایش نهفته باقی می‌ماند، از آرامش نسبی برخوردار است اما وقتی به تلاش‌های سازنده دست می‌زند، با احساس شدید گناه مواجه می‌شود. آنها به‌طور مؤثری فرصت‌های خود برای خودشکوفایی را نابود می‌کنند، چون نیاز مشابهی دارند که فقط با مجازات و جریمه‌هایی ارضا می‌شوند که دیگران بر آنها تحمیل می‌کنند.

نقش وجدان بشردوست در خودشکوفایی

همان‌طور که احساس گناهِ ناشی از وجدان مستبد، مانع خودشکوفایی فرد می‌شود، درصورتی‌که فرد تسلیم شود و خودشکوفایی را رها کند، وجدان بشردوست نیز او را تنبیه می‌کند. این وجدان، انسان را به‌دلیل استفاده‌نکردن از توانایی‌های خلاق به‌شدت مجازات می‌کند. اگر شخص در مقابل اراده‌ی غیرمنطقیِ مظاهر قدرت و وجدان مستبد، سست باشد و به‌سادگی از حق مسلم خود در جهت خودشکوفایی و ابراز خلاقیت چشم‌پوشی کند، به‌علت هدردادن زندگی خود، شدیداً احساس گناه می‌کند. در زندگی هر فرد روزی می‌رسد که از خود می‌پرسد با زندگی‌اش چه کرده است. وقتی امکانات و فرصت‌های زیادی در راه راضی‌کردن وجدان مستبد فدا شده باشد، نفرت از خویش ممکن است از حد تحمل فرد فراتر رود و انگیزه‌ی زنده‌ماندن را در او از بین ببرد.

چگونه برای خودشکوفایی، با احساس گناه برخورد کنیم؟

توانایی‌های افراد هیچ ارتباطی با احساس گناه آنان ندارد. افرادی که احساس گناه در آنها بسیار قوی است، درمورد استعدادها، افکار اصیل و خلاق، تفاوت خاصی با بقیه‌ی مردم ندارند. خودشکوفایی و خلاقیت مستلزم متفاوت‌بودن و نوآوری است. این رفتار معمولا در نقطه‌ی مقابل سنت‌ها و ارزش‌های رایج و مقبول اجتماعی قرار می‌گیرد و معمولا یادآور خاطرات دردناکی است، بدین‌ترتیب که انسان‌ها هرگز از عقاید کهنه بدون حس نفرت، چشم‌پوشی نمی‌کنند. تضاد میان سنت‌های چندهزارساله و خواست‌های خلاقانه، این‌چنین باعث ایجاد احساس گناه می‌شود. بنابراین، مقداری از این احساس گناه را باید طبیعی فرض کرد، اما وقتی علائم احساس گناه بسیار شدید باشد یا وقتی در مقابل اقدامات و برنامه‌های خلاقانه، احساس اضطراب شدید دارید، معمولا نشانگر آن است که با وجدان مستبد مواجهید. برخی اقداماتی که برای غلبه بر احساس گناه در مسیر دستیابی به خودشکوفایی می‌توان انجام داد از این قبیل است:

  • خودآگاهی به منشأ احساس گناه

آگاهی به منشأ و علت احساس گناه می‌تواند از قدرت آن بکاهد. این یعنی پی برده‌اید که وجدان مستبدی که از والدین و اطرافیان، به‌شکل احساس گناه شدید به‌ارث‌ رسیده است، در مقابل خودشکوفایی شما مانع ایجاد می‌کند. شناسایی علت و خودآگاهی به آن و اقدام علی‌رغم احساس گناه اولیه، به‌مرور از قدرت آن می‌کاهد و اثر آن را از بین می‌برد.

  • استفاده از حمایت وجدان بشردوست

وجدان بشردوست خواستار رشد و خودشکوفایی شما تا بالاترین مراتبِ به‌فعل‌رساندن توانایی‌هایتان است. در صورت احساس گناه در برابر تلاش برای خودشکوفایی، می‌توانید از حمایت و تشویق وجدان بشردوست استفاده کنید. برای این منظور، به‌طور آگاهانه به مزایا و منافعی فکر کنید که خودشکوفایی برای شما فراهم می‌کند و سپس آنها را لیست کرده و همواره مرور کنید.

  • تمرکز روی نتایج خودشکوفایی

به این فکر کنید که وقتی علی‌رغم مخالفت وجدان مستبد (والدین، اطرافیان، دوستان، اجتماع و…) در مسیر خودشکوفایی موفق شدید و به نتایج دلخواه رسیدید، مظاهر این موفقیت نیز شما را خرسند خواهند کرد و افراد، شما را تحسین و تائید خواهند کرد.

  • درنظرداشتن الگوهای خودشکوفا

روش مناسب دیگر برای غلبه بر احساس گناه در برابر خودشکوفایی، درنظرداشتن الگوهای موفق است. الگوهای موفق، افرادی هستند که در آغازِ اقدامات خلاقانه‌ی خود با فشارهای وجدان مستبد درونی و تفکرات سنتی اقتدارگرا مواجه بوده‌اند، اما درنهایت با شکوفاساختن قابلیت خود توانسته‌اند بر آنها غلبه کنند و به پذیرش دستاوردهای نوگرایانه‌ی خود وادارشان بکنند. زندگی بسیاری از افراد پیشرو در زمینه‌ی علم، هنر، فناوری و… می‌تواند الهام‌بخش ما برای غلبه بر احساس گناه در برابر شکوفایی استعدادها و پرداختن به علایقمان باشد.

منبع:

خودشکوفایی و خودویرانگری، دکتر ساموئل جی.وارنر، ترجمه‌ی ثریا پاک‌نظر، انتشارات گام نو.

تهیه شده برای: chetor.com

[ad_2]

لینک منبع

چگونه بر ذهن خود مسلط شویم؟

[ad_1]

ذهن، ابزار فوق‌العاده قدرتمندی است، اما با این‌حال فقط یک ابزار است و اگر جایگاهی فراتر از ابزار به آن داده شود؛ می‌تواند بسیار مخرب و خطرناک باشد. همان‌طور که گفته شده «ذهن یا خدمتکاری است عالی و یا اربابی بی‌رحم». بسیاری از مشکلات امروزی بشر ازجمله اضطراب‌ها، ترس‌ها، نگرانی‌ها و تشویش‌ها که عامل بسیاری از بیماری‌های متعدد روانی و جسمانی هستند، ناشی از استفاده‌ی نادرست از ذهن است. با تمام اهمیتی که این ابزار فوق‌العاده قدرتمند در زندگی ما دارد، ما نه با یک دفترچه راهنمای استفاده از ذهن متولد می‌شویم و نه روش استفاده از آن را در خانواده و مدارس آموزش می‌بینیم. در این مقاله، به بررسی راهکارهایی می‌پردازیم که می‌تواند ما را بر ذهن‌مان مسلط سازد و برای غلبه بر مشکلات و دستیابی به آرامش و سرور درونی به ما کمک کند. پس بیایید ببینیم که چگونه بر ذهن خود مسلط شویم.

شما ذهن‌تان نیستید

مولوی می‌گوید: «ای برادر تو همه اندیشه‌ای!» و دکارت، فیلسوف بزرگ فرانسوی، نیز گفته است: «می‌اندیشم، پس هستم». این سخنان القاگر این باور است که ما همان اندیشه و محتوای ذهن‌مان هستیم، اما این تفسیری محدود و ناقص از این بیانات است. ما موجودی هستیم که اندیشیدن جزئی از قابلیت‌های ماست، اما هستیِ ما فراتر از ذهن و اندیشه است. تعیین هویت خود با ذهن می‌تواند ما را از وجود و هستی حقیقی خویش غافل کند و مشکلات بسیاری را برای‌مان به‌وجود آورد.

اگر هویت خود را با ذهن تعیین کنیم، در عمل به بردگی آن درمی‌آییم. تعیین هویت با ذهن و تفویض قدرت هدایت زندگی به آن، باعث می‌شود که افکار خودبه‌خودی، ما را بازیچه‌ی خود قرار دهند. به‌همین‌دلیل است که امروزه وسواس فکری (افکار خودبه‌خودی و غیرقابل‌کنترل) به یک بیماری عمومی در جوامع تبدیل شده است. ناتوانی در جلوگیری از اندیشیدن، مصیبتی هراس‌انگیز است، اما ما این موضوع را تشخیص نمی‌دهیم، به این دلیل که تقریبا همه از آن رنج می‌برند، پس به‌نظر عادی و متعارف می‌آید. این همهمه‌ی بی‌وقفه‌ی ذهنی، ما را از درک حوزه‌ی آرامش درونی باز می‌دارد، آن حوزه‌ای که از هستی حقیقی جدایی‌ناپذیر است. تعیین هویت با ذهن، پرده‌ی تیره‌ای از مفاهیم، برچسب‌ها، تصاویر، واژه‌ها، داوری‌ها و معانی را خلق می‌کند که ما را از درک و تجربه‌ی هستی در لحظه، محروم می‌کند. این پرده میان ما و سایر موجودات حائل شده و توهم جدایی ما از بقیه هستی را ایجاد می‌کند.

کنترل دست چه کسی است؛ شما یا ذهن‌تان؟

آیا می‌توانید به دلخواه خود از ذهن‌تان استفاده کنید؟ و هرگاه خواستید آن را خاموش کنید؟ آیا شما از ذهن‌تان استفاده می‌کنید یا برعکس؟ آیا قادر به کنترل کامل ذهن‌تان هستید؟

اگر قادر به کنترل ذهن‌تان نیستید، پس این ذهن شماست که کنترل‌تان را دراختیار دارد. دراین‌صورت، ما ناآگاهانه با ذهن تعیین هویت می‌کنیم و حتی به این حقیقت آگاهی نداریم که برده‌ی آن هستیم. دراین‌حالت، ذهن بسیار مخرب می‌شود و این ما نیستیم که به‌طور نادرست از ذهن استفاده می‌کنیم، بلکه ما اغلب آن را اصلا به‌کار نمی‌گیریم. برعکس، ذهن ما را به‌کار می‌گیرد. فردی که ذهن او را کنترل کند و قادر نباشد افکارش را متوقف کند، در جدایی آشکار از هستی حقیقی، در دنیایی دیوانه‌وار از مشکلات و کشمکش‌ها زندگی می‌کند، اما درصورتی‌که شما ارباب ذهن‌تان باشید، در حالت «حضور در اکنون» خواهید بود. دراین‌حالت حضور، در حس یگانگی با هستی و در آرامش به‌سر می‌برید. یگانه‌بودن در زندگی در وجوه ظاهری جهان، همراه با درونی‌ترین حقیقت وجودی خویش، که همانا هستی محض است. حالت حضور در لحظه، نه تنها پایان رنج و کشمکش دائمی درونی و برونی، بلکه پایان بردگی انسان‌ها از بی‌وقفه‌اندیشیدن است که به معنای رهایی و آزادی از سلطه‌ی ذهن است، اما چگونه به این حالتِ حضور برسیم؟

۱. مراقبه‌ی ذهن: افکار خود را نظاره کنید

خوشبختانه ما می‌توانیم از بردگی ذهن آزاد شویم. راه‌حل این است که از همین لحظه شروع کنیم به شنیدن صدایی که در سرمان درحال حرف‌زدن است. به هر نمونه‌ی تکراری اندیشه به‌طور ویژه توجه کنید. به نوارهای صوتی-تصویری قدیمی که سال‌های سال در سرمان درحال پخش است، گوش بسپارید و به‌طور دقیق به آن نگاه کنید. بی‌طرفانه به صدای ذهن‌تان گوش دهید، نه قضاوت کنید و نه محکوم نمایید.

وقتی که ذهن خود را مراقبه می‌کنید، به‌زودی متوجه می‌شوید که «صدایی وجود دارد و من به آن گوش می‌کنم، آن را مراقبه می‌کنم». این همان ادراک «من حقیقی» خودتان است. درک حضور خودتان، دیگر یک اندیشه نیست بلکه از ورای ذهن نشأت می‌گیرد. ذهن، صرفا یک وسیله و یک ابزار است و باید برای وظایف خاصی مورد استفاده قرار گیرد و زمانی‌که وظیفه‌اش به اتمام رسید، باید آن را متوقف کنیم. حقیقت این است که ۸۰ تا ۹۰ درصد فکرهای بیشتر مردم نه تنها تکراری و بی‌فایده، بلکه کاملا مضر هستند. به‌همین‌دلیل، ذهن خودکار عامل اصلی نگرانی، اضطراب، کمبود انرژی، سرزندگی و آرامش است.

۲. خود حقیقی‌تان را فراسوی اندیشه‌ها کشف کنید

خود حقیقی‌تان را فراسوی اندیشه‌ها کشف کنید

زمانی‌که ذهن خود را مراقبه می‌کنید و به اندیشه‌ای گوش می‌دهید، شما نه فقط به اندیشه، بلکه به خودتان به‌عنوان شاهد اندیشه، آگاهی دارید. اینجاست که بعد جدیدی از «خودآگاهی» آغاز می‌شود. هم‌زمان که به اندیشه گوش می‌دهید، حضور آگاه را احساس می‌کنید، درونی‌ترین خویشتن‌تان در ورای اندیشه؛ همان‌گونه که بوده است. دراین‌صورت، اندیشه تسلط خود را بر شما ازدست می‌دهد و خیلی سریع آرام می‌گیرید، زیرا دیگر ذهن را به‌عنوان وسیله‌ی تعیین هویت، تقویت نمی‌کنید. این آغازی برای پایان‌بخشیدن بر اندیشیدن ناخواسته و غیرارادی است.

وقتی که اندیشه آرام می‌گیرد، شما به‌طور ناپیوسته، جریان خلأ ذهنی و حالت «عدم ذهن» را تجربه می‌کنید. در ابتدا خلأها کوتاه خواهند بود، اما به‌مرور طولانی‌تر خواهند شد. زمانی‌که این خلأها روی می‌دهند، شما نوع خاصی از آرامش و صلح را در درون‌تان احساس می‌کنید. این آغاز، حالتِ فطری احساس یگانگی با هستی است که اصولا توسط ذهن، غیرقابل‌درک است.

۳. حالت عدم ذهن و یگانگی با هستی را تجربه کنید

با تمرین بیشتر مراقبه‌ی ذهن، به‌مرور احساس آرامش و صلح عمیق‌تری خواهید داشت. درحقیقت، هیچ انتهایی بر ژرفای آن وجود ندارد. شما شعف و سرور عمیق درونی را تجربه می‌کنید. در این حالتِ یگانگی معنوی، شما بسیار هوشیارتر و آگاه‌تر از حالت هویت ذهنی هستید. این یگانگی معنوی، ارتعاش موج عظیم انرژی را که به اندام ما حیات می‌بخشد، افزایش می‌دهد. هرچقدر که بیشتر به حوزه‌ی عدم ذهن فرو بروید، حالت آگاهی محض را بیشتر تجربه می‌کنید. دراین‌حالت، حضور خویشتن‌تان را با چنان سروری احساس می‌کنید که تمامی اندیشه، تمامی هیجانات، جسم مادی شما و تمام جهان خارج کم‌رنگ می‌شود و تسلط خود را بر شما از دست می‌دهد.

۴. تمام توجه خود را بر اکنون متمرکز کنید

به‌جای مراقبه‌ی ذهن، می‌توانید با جهت‌دادن کانون توجه خود به «اکنون»، به‌سادگی خلأ ذهنی به‌وجود آورید. فقط باید به‌شدت نسبت به لحظه‌ی حال هوشیار باشید. با این کار، شما آگاهی را از فعالیت ذهن منحرف می‌کنید و خلأ عدم ذهن را ایجاد می‌کنید. حالتی که در آن بسیار هوشیار و آگاه هستید، اما نمی‌اندیشید و ذهن کاملا آرام است.

۵. به فعالیتی که درحال انجام آن هستید، تمرکز کنید

به فعالیتی که درحال انجام آن هستید، تمرکز کنید

در زندگی روزمره می‌توانید هر فعالیت عادی و روزمره را به‌عنوان هدف انتخاب کنید و با توجه‌ کامل به آن فعالیت، نوعی مراقبه‌ی ذهن را تمرین کنید. برای مثال اگر درحال بالا یا پایین‌رفتن از پله‌های خانه یا محل کارتان هستید، به هر قدم، به هر حرکت، حتی به تنفس‌تان به‌دقت توجه کنید. کاملا در لحظه حضور داشته باشید. یا وقتی دست‌تان را می‌شویید، به تمام دریافت حسی این کار توجه کنید: صدا و لمس آب، حرکت دست‌تان، رایحه‌ی صابون و غیره. در انجام هر کار روزمره‌ی دیگر، این حالت حضور را حفظ کنید. به سکوت و حقیقت نیروی حس حضور در لحظه آگاه شوید. تنها معیار مسلم که به‌وسیله‌ی آن می‌توانید موفقیت‌تان را در این تمرین، اندازه بگیرید، درجه‌ی آرامشی است که در درون‌تان احساس می‌کنید.

۶. بر کالبد درونی خود تمرکز کنید

یکی از روش‌های بسیار مؤثر متوقف‌ساختن ذهن، تمرکز و مراقبه بر کالبد درونی است. برای این منظور، توجه خود را به درون جسم‌تان هدایت کنید و آن را از درون احساس کنید. آیا زنده است؟ آیا حیات در دست‌ها، بازو‌ها، پاها، کف پاها، در شکم و سینه‌تان وجود دارد؟ آیا می‌توانید میدان انرژی پیچیده‌ای را که کالبد شما را فراگرفته و به هر عضو و به هر سلول، حیاتی مرتعش می‌بخشد، احساس کنید؟ آیا می‌توانید هم‌زمان و در تمام بخش‌های بدن‌تان به‌عنوان یگانه میدان انرژی، آن را احساس کنید؟ تمرکز بر احساس کالبد درونی را برای چند لحظه ادامه دهید. درباره‌ی آن فکر نکنید، آن را احساس کنید. هرچه به آن توجه بیشتری بکنید، این احساس واضح‌تر و قوی‌تر خواهد شد و کم‌کم به‌گونه‌ای احساس خواهد شد که گویی هر سلول زنده‌تر شده است.

احساس کالبد درونی چیزی بی‌شکل، نامحدود و غیرقابل سنجش است. شما می‌توانید به‌طور عمیقی بر آن وارد شوید، زیرا هیچ محدودیتی وجود ندارد. اگر توجه‌تان را بر کالبد درونی حفظ کنید، در اکنون، ثابت باقی خواهید ماند و دیگر خودتان را اسیر ذهن و رویدادها نخواهید کرد. هنر آگاهی از کالبد درونی، شیوه‌ی جدیدی از زندگی و حالتی دائمی از ارتباط با هستیِ حقیقی را برای‌تان مقدور می‌سازد و به زندگی‌تان معنا و عمقی جدید خواهد بخشید که تاکنون برای‌تان ناشناخته بوده.

۷. با خودآگاهی و تسلط بر ذهن از رنج‌ها رها شوید

با خودآگاهی و تسلط بر ذهن از رنج‌ها رها شوید

درست است که ما به ذهن نیاز داریم تا در این دنیا از آن استفاده کنیم، اما زمانی فرامی‌رسد که ذهن کاملا بر ما غلبه کرده و به‌صورت خودکار و خودبه‌خود عمل می‌کند و از همین نقطه است که درد و رنج و مشکلات آغاز می‌شود. بیشترین بخش رنج بشری غیرضروری است. تا وقتی‌که ذهن خودکار وجود دارد، رنج نیز وجود خواهد داشت. وقتی که ذهن در برابر آنچه هست مقاومت می‌کند، رنج زاده می‌شود. درسطح اندیشه، مقاومت شکلی از قضاوت، درسطح احساسات، نوعی منفی‌گرایی است. شدت رنج بستگی به میزان مقاومت دربرابر زمان حال دارد و شدت مقاومت نیز به چگونگی تعیین هویت شما با ذهن‌تان مربوط است. ذهن در تلاش دائمی برای انکار «لحظه‌ی اکنون» و فرار از آن است. بنابراین هرچه بیشتر بتوانید لحظه‌ی اکنون را بپذیرید، عاری از درد و رنج و آزاد از تسلط ذهن خودکار خواهید بود.

بسیاری از رنج‌های جسمانی نیز ناشی از انسداد انرژی حیات در اثر افکار مسموم در طول سالیان است. ذهن با تحمیل افکار خودبه‌خودی، که اکثرا منفی است؛ منجربه تداوم و ایجاد رنج بیشتر می‌شود. وقتی رنجی جسمانی دارید، تمام توجه خود را بر آن احساس درونی متمرکز کنید. آگاه باشید که درد جسمانی وجود دارد و آن را بپذیرید. قضاوت نکنید. با رنج خودتان تعیین هویت نکنید. هوشیار باقی بمانید و به مراقبت از آنچه در درون شما روی می‌دهد، ادامه دهید. نه‌تنها از رنج، بلکه از خودتان به‌عنوان کسی که درحال مراقبه روی آن است، آگاه باشید. این فرآیند نیرومند و درعین‌حال بسیار ساده است و باعث تغییر ماهیت رنج به خودآگاهی و التیام آن می‌شود.

۸. با توقف هم‌هویتی با ذهن از ترس‌ها رها شوید

با اینکه وجود ترس برای پیشگیری از خطرات لازم است، اما میزان زیادی از ترس‌های ما فقط ترس روانی است که مشکل‌ساز هستند. حالت روانی ترس فارغ از هر خطر عینی و حقیقی، دارای اشکال متعددی است: اضطراب، نگرانی، تشویش، حالت عصبی، فشار روحی، دلهره، وحشت و غیره. ترس روانی همیشه ناشی از فکر به چیزی‌ست که ممکن است اتفاق بیفتد، نه ناشی از چیزی که تاکنون اتفاق افتاده است. یعنی وقتی که شما در اینجا و زمان حال هستید، ذهن‌تان در آینده است. این خلأ و شکاف، باعث ایجاد تشویش و نگرانی می‌شود. بنابراین اگر شما با ذهن‌تان تعیین هویت می‌کنید و تماس با نیرو و سادگی زمان حال را ازدست داده باشید، خلأ ترس، همراه همیشگی شما خواهد بود، اما با قطع هم هویتی با ذهن و تمرکز براکنون و حضور کامل در لحظه‌ی حال، ترس‌های روانی شما منهدم می‌شود و احساس آرامش و شعف و سرور جای آن را خواهد گرفت.

۹. با پذیرش لحظه‌ی حال بر شرایط غلبه کنید

وقتی که شرایط بر وفق مراد ما نیست، دچار نارضایتی و درد و رنج می‌شویم. اگر می‌خواهید رنج و تأسف را از زندگی‌تان حذف کنید، در لحظاتی که چیزها «خلاف میل‌تان روی می‌دهند»، تمرین پذیرش و تسلیم بسیار کارساز است. در این شرایط، با پذیرش آنچه هست، سریع از تعیین هویت با ذهن آزاد شده و درنتیجه به هستی حقیقی خویش می‌پیوندید. تسلیم، یک پدیده‌ی کاملا درونی است. تسلیم به این معنی نیست که در بعد بیرونی شما نمی‌توانید فعالیتی بکنید یا شرایط را تغییر دهید، بلکه فقط بخش مربوط به زمان حال شرایط را باید بپذیرید. شما بدون اینکه هیچ برچسب ذهنی به شرایط این لحظه بزنید، آن را می‌پذیرید. این بدان معناست که هیچ قضاوتی از لحظه‌ی اکنون ندارید. بنابراین هیچ مقاومتی و هیچ منفی‌گرایی احساسی وجود نخواهد داشت. شما «بودن» این لحظه را می‌پذیرید. سپس وارد عمل می‌شوید و هر کاری که بتوانید انجام می‌دهید تا از شرایط نامطلوب خارج شوید.

درحقیقت، کیفیت خودآگاهی و حضور شما در این لحظه است که آینده‌ای را که تجربه خواهید کرد، تعیین می‌کند. درنتیجه، اگر می‌خواهید تغییرات مثبت در زندگی‌تان به‌وجود آورید، تسلیم شوید وگرنه هر عمل دیگری که انجام دهید، باعث درد و رنج بیشتری خواهد شد. هر عمل حقیقی، خلاق و مثبت از حالت تسلیم و حضور کامل در لحظه‌ی حال، زاده می‌شود.

منبع:

لذت حضور یا اقتدار اکنون، اکهارت تُلی، ترجمه دل آرا قهرمان و فرح ناز حیدری، انتشارات سخن

تهیه شده برای: chetor.com

[ad_2]

لینک منبع

مشهورترین نویسنده‌ها درباره عشق چه نظری دارند؟

[ad_1]

از عشق، این واژه‌‌ی پربسامدِ زبان بشری، در افسانه‌ها و داستان‌های بسیاری نقل کرده‌اند. از زمان ابداع و پیدایش نوشتن، هزاران هزار کتاب‌ درباره‌ی عشق و عشاق نوشته شده و نیز شعرهای بی‌شماری برای واژه‌ و مفهوم عشق سروده شده است. چه بسیار که نگارندگان و عشاق هم از ظن خویش به شرح و بیان عشق پرداخته‌اند. گذشتگان هرچه سخن از عشق گفته‌اند بیشتر از نوع آسمانی آن بوده‌ است. هر‌چند که از عشق زمینی و تأثیر وجودی آن در زندگی عادی و روزمره نیز گریزی نیست و نمی‌توان به نقش پررنگ آن در زندگی شخصی و اجتماعی بی‌توجه و یا کم‌توجه ماند. در این مقاله، برای چگونه جاری ساختن کیمیای عشق در زندگی واقعی و نیز خلق و تجربه‌ی لحظات عاشقانه‌تر به مطالعه‌ی نظر‌ها و تجربیات شخصی ۲۳ نویسنده‌ی نام‌آشنا می‌پردازیم.



  • جان گری؛ نویسنده‌ی کتاب مردان مریخی زنان ونوسی

من برای آنکه زندگی‌ام را از عشق لبریز کنم، رفتار و کارهایی را که مولد عشق‌اند، پیش از هر چیز دیگری به انجام می‌رسانم. بارها به تجربه آموخته‌ام که با انجام کارهای کوچک و به‌ظاهر کم‌اهمیت در زندگی زناشویی می‌توان به چیز‌های بزرگ و مهمی دست یافت. من و همسرم آداب و آیین عاشقانه‌ای برای خود داریم، کارهای کوچکی که دیگران را به تحسین واداشته است؛ برای نمونه، با گذشت ده سال از پیوند زناشویی‌مان من هنوز هم با چند شاخه‌ گل به خانه می‌روم. و اینکه من وقت زیادی را به فرزندانم اختصاص می‌دهم. زمانی که متعلق به آنهاست، به بازی کردن با آنها می‌گذرد و هیچ چیزی باعث وقفه در آن نمی‌شود. همین کارهای ساده و به‌ظاهر کم‌اهمیت هستند که شور و اشتیاق عاشقانه را زنده نگه می‌دارند.

  • لئو بوسکالیا؛ نویسنده‌ی کتاب زندگی، عشق و دیگر هیچ

لئو بوسکالیا؛ نویسنده کتاب زندگی عشق و دیگر هیچ

عشق ورزیدن در‌حقیقت روند بی‌وقفه از خلق عشق بر پایه‌هایی است که از آغاز در درون ما وجود داشته و بنا شده است. عشق، همواره در تمامی انسان‌ها وجود دارد. اما در هر لحظه‌ای از زندگی ما، مرحله‌ی متفاوتی از رشد خود را طی می‌کند. با وجود اینکه عشق ورزیدنِ ناب و بی‌چشم‌داشت، سهل و آسان به نظر می‌رسد اما فقط شمارِ اندکی از انسان‌ها از عهده‌ی چنین عشقی برمی‌آیند. عشق راستین نیازمند تصاحب نیست. در این عشق، معشوق رهاست و مهرورزی، بی‌هیچ توقعی جاری. در‌واقع، عشق ورزیدن با هر سطح توقعی، محکوم به یأس و ناامیدی است، زیرا بعید به نظر می‌رسد که کسی، صرف‌نظر از میزان عشق و از‌خود‌گذشتگی، بتواند پاسخگوی تمام نیازهای ما آدم‌ها باشد.

  • شاکتی گواین نویسنده‌ی کتاب راه تحول

اگر به‌دنبال طریقی برای شعله‌ور کردن آتش عشق در زندگی خود هستید، باید کار را از عشق ورزیدن به خویشتن آغاز کنید. یاد بگیرید که خودتان را با تمام کاستی‌ها بپذیرید، یاد بگیرید که حتی بخش‌های ناخواستنی خود را دوست بدارید. در عمل خواهید دید که عشق در درون و پیرامون شما شکوفه خواهد کرد. ما به این جهان آمده‌ایم تا هر دو گونه‌ی عشق را بیاموزیم؛ عشق انسانی را با نیازها و آرزوها و پستی‌و‌بلندی‌هایش، و عشق معنوی را با تمام نیکخواهی‌های پیرامونش.

  • دیپاک چوپرا؛ نویسنده‌ی کتاب جاده عشق

همه‌ی کارهای ما در زندگی می‌کنیم، در طلب عشق است. عشق، خداست. عشق، تجربه‌ی مقدسات است. عشق، انگیزه‌ و محرک اصلی تمام کارهای ریز و درشتی است که انجام می‌دهیم. کسی در جایی گفته بود: «جویندگان جایزه‌ی نوبل، عشق را می‌جویند. جایزه، بهانه‌ای بیش نیست.» هنگامی که عشق را به زندگی خود فرامی‌خوانید و هشیارانه و داوطلبانه زندگی خود را مملو از عشق می‌کنید، آنگاه معجزات فراوانی در زندگی شما به وقوع می‌پیوندد. زندگی‌تان مظهری از خود عشق خواهد شد. می‌بینید که در زندگی درونی و بیرونی‌تان اتفاقات ناممکن روی خواهند داد. اگر در عشق‌ورزی بکوشید همه‌ی چیزهای خوب به زندگی‌تان سرازیر خواهد شد.

  • بتی جین ادی؛ نویسنده‌ی کتاب در آغوش نور

هرچه بیشتر غرق در عشق و اعجاز و زیبایی پیرامون خود می‌شویم، عشق بیشتری به زندگی ما سرازیر می‌شود. هرچه بیشتر عشق بورزیم توانایی ما برای عشق ورزیدن بیشتر می‌شود. وقتی به جهان و ساکنان آن عشق می‌ورزیم، این عشق خود را آشکار ساخته و به‌مانند بومرنگ به سوی ما باز می‌گردد. یکی از راه‌های تمرین عشق این است که همیشه و در هر موقعیتی، خود را به جای طرف مقابل خود بگذارید، گاه نقش‌هایتان را عوض کنید و از خود بپرسید: «دلم می‌خواهد در این شرایط چه واکنشی ببینم؟» و بعد همان واکنش را نشان دهید. تردید نداشته باشید که این روش کاملا کارساز است.



  • جک کنفیلد؛ نویسنده‌ی کتاب سوپ جوجه برای تقویت روح

اگر به‌دنبال عشق هستید زمانی را برای گوش سپردن به قلب خویش اختصاص دهید زیرا قلب ما منشأ ارتباط و نزدیکی با کل زندگی است و زندگی یعنی عشق. این ویژگی اسرارآمیز عشق، تمام وجود ما را احاطه کرده است و همچون نیروی جاذبه‌ی زمین، واقعی و ملموس است. با وجود این، چه بسیارند مواقعی که عشق را فراموش می‌کنیم! عشق با درک این واقعیت آغاز می‌شود که آنچه عمیقا سبب رضایت خاطرمان می‌شود، دارایی‌ها و کارهای ما نیستند بلکه وضعیت قلب، درون و احوال ماست. آنچه در پایان زندگی از خود می‌پرسیم بسیار ساده و روشن است: آیا به خوبی عشق ورزیده‌ام؟ آیا به مردم پیرامونم و به جامعه و زمین، عمیقا عشق ورزیده‌ام؟

  • لوئیز ال. هی؛ نویسنده‌ی کتاب شفای زندگی

من انسانی بودم سرشار از رنجش و ناخوشنودی، کسی که مرتب به حال خود دل می‌سوزاند و اصولا عشق را درک نکرده بود. من گمان می‌کردم که عشق، چیزی است که باید آن را در خارج از وجود خود جست‌وجو کنم و بیابم. ولی سرانجام وقتی به مفهوم واقعی عشق پی‌بردم که این جست‌وجوی بی‌حاصل را کنار گذاشتم. مهم‌تر از همه‌ی عشق‌ها، عشق‌ورزی به خویشتن است؛ اگر خود را دوست نداشته باشیم، عشقِ هیچ‌کس برای ما رضایت‌بخش نخواهد بود و اگر با کسانی در ارتباط باشیم که به خود عشق نمی‌ورزند هر‌ قدر هم که دوست‌شان بداریم باز هم کفایت نخواهد کرد زیرا آنها در درون خود به خویشتن عشق نمی‌ورزند.

  • اندرو ویل؛ نویسنده‌ی کتاب سلامت طبیعی، داروهای طبیعی

اندرو ویل؛ نویسنده کتاب سلامت طبیعی داروهای طبیعی

به اعتقاد من، معنی عاشق شدن این است که انسان آنچه را در درون خود احساس می‌کند، بر چیزی یا کسی در خارج از وجود خود منعکس کند و اگر دیگران بتوانند درک کنند که عشق، از درون آنها نشأت می‌گیرد آنگاه همیشه راهی برای برقراری ارتباط با این منشأ دورنی وجود خواهد داشت. عشق، یگانه منبع حفظ آسایش و آرامش در زندگی است و از چنان نیرویی برخوردار است که می‌تواند سبب شفای معجزه‌آسایی در قلمرو جسم و ذهن و معنویت گردد. تلاش همه‌ی ما باید در جهت بارور ساختن و پرورش این نیروی بی‌کران باشد.

  • رابی هارولد کوشنر؛ نویسنده‌ی کتاب چرا اتفاقات بد برای آدم‌های خوب می‌افتد؟

من دریافته‌ام که پایه، اساس و جوهر عشق زناشویی، ماجراهای عاشقانه نیست بلکه بخشش، پذیرش و قبول عیب‌ها و کاستی‌ها و درک این واقعیت است که همه‌ی ما عادت‌ها و رفتارهایی داریم که همسران‌مان را از کوره به در می‌برد. وقتی عصبانی می‌شوم تنها امید من این است که همسرم این حالت مرا به عنوان واقعیت من تلقی نکند و آن را صرفا به حساب یک بدخلقی گذرا بگذارد.

  • جان ولوود؛ نویسنده‌ی کتاب عشق و روابط موهوم

برای عشق ورزیدن راستین به دیگران، ابتدا باید این امکان را به آنها بدهیم که خودشان باشند، همانی که هستند، و نه آنچه ما می‌پسندیم. لازمه‌ی عشق واقعی، دوست داشتن وجود و هستی آدم‌هاست. نه این که آنها را صرفا به‌خاطر شخصیت و ظاهر آنها دوست بداریم یا به‌خاطر کارهایی که برای ما انجام می‌دهند.

  • ماریان ویلیامسون؛ نویسنده‌ی کتاب بازگشت به عشق

باید از خود بپرسیم که آیا روح عشق بر افکار و اندیشه‌های ما حاکم است؟ که اگر چنین باشد، انسان‌هایی به مراتب مهربان‌تر و بخشنده‌تر خواهیم بود؛ انسان‌هایی که به‌جای محکوم کردن، تقدیس می‌کنند و به‌جای تمسخر، حمایت. انسان‌هایی که به‌جای حمله کردن، می‌بخشند و به‌جای هراسیدن، عشق می‌ورزند.



  • جان رابینز؛ نویسنده‌ی کتاب انقلاب غذایی

کلید عشق در گزینش نکردن معشوق است. به عبارت دیگر، ما نباید تمام توان عشق خود را به یک چیز و به یک فرد اختصاص بدهیم بلکه باید به هر آن چیزی که در دسترس ماست، عشق بورزیم. به جای آنکه به انتظار یک کمال‌ مطلوب بنشینیم و دروازه‌های قلب خود را به روی مخالفان خویش ببندیم، می‌توانیم به تمام کسانی که در مقابل‌ ما قرار می‌گیرند، عشق بورزیم. حتی می‌توانیم به کسانی عشق بورزیم که هرگز نه آنها را دیده‌ایم و نه می‌شناسیم.

  • ریچارد کارلسون؛ نویسنده‌ی کتاب از کاه کوه نسازید

آنچه یک زندگی عاشقانه را به معنای واقعی رشد و تعالی می‌بخشد، تمایل ما به ماندن در فضایی عاشقانه و پاسخگویی عاشقانه در همین لحظه‌های دشوار است، زیرا عاشق ماندن در زمان‌هایی که همه چیز، سیر عادی خود را طی می‌کند و رفتار دیگران در قبال ما رفتاری محبت‌آمیز و عاشقانه است، کار دشواری نیست. مهم این است که بتوانید دیگران را در همان زمانی که مخالف منتهای‌ آرزوی شما رفتار می‌کنند، عیب شما را بازگو می‌کنند یا پاسخ محبت‌های شما را نمی‌دهند، دوست بدارید.

  • برنی سیگل؛ نویسنده‌ی کتاب عشق، طب، معجزه

عاشق بودن و مهر ورزیدن برای انسان‌هایی که بازی‌های کودکانه را فراموش کرده‌اند و کودکِ درون خویش را سرکوب کرده‌اند، بسیار دشوار است زیرا احتمال وجود دشمنی و کینه در این افراد به مراتب بالاتر است. عشق و بازی همیشه همراه هم‌ هستند. خنده و قهقهه، کودک درون ما را نمایان می‌کند، هراس‌ها و رنجش‌هایی که از همدیگر داشته‌ایم پراکنده می‌سازد و عشق و مهر ورزیدن را آسان‌تر می‌کند.

  • استفان کاوی؛ نویسنده‌ی کتاب هفت عادت مردمان مؤثر

به عشق به عنوان والاترین کُنش زندگی بنگرید. پرورشِ عشق به خویشتن را سرلوحه‌ی زندگی خود قرار دهید. باید نیروی الهی خداوند را به سوی خود جذب کنید تا قدرت بیان و اظهار این گونه‌ از عشق را پیدا کنید. واژه‌ی «عشق» دیگر یک «اسم» نیست بلکه یک «فعل» است، کاری است که باید انجامش بدهید. عشق، از خود گذشتن است.

  • بری نیل کافمن؛ نویسنده‌ی کتاب خوشبختی یک انتخاب است

من سرانجام به تعریف ساده‌ای از عشق رسیده‌ام. تعریفی که آن را در جنبه‌های مختلف زندگی خودم امتحان کرده و از اثربخشی‌اش متحیر و مبهوت مانده‌ام. این تعریف شامل سه لایه‌ی مختلف است؛ عشق، پذیرفتن و قضاوت نکردن است. عشق، خواستن بهترین چیزها برای دیگری است. عشق، انجام کاری مفید برای دیگران است و کمکی به آنها برای شناخت ظرفیت‌های خود. اما برای عشق ورزیدن قبل از هر چیز باید شادمانی را در درون خویش بیابیم، زیرا تا زمانی که احساس شادمانی نداشته باشیم، دوست داشتنی هم نخواهیم بود. پس از آنکه شاد زیستن را آموختیم، می‌توانیم دریچه‌های قلب خود را به سوی عشق و محبت بگشاییم.

  • ساماهیرا لایت کافمن؛ نویسنده‌ی کتاب موافقتنامه والدین: عشق، هدایت، رها کردن

نخستین گام من دست برداشتن از انتقاد و قضاوت درباره‌ی ویژگی‌های منفی‌ام بود. آموختم که خود را همان‌گونه که هستم، بپذیرم و نیازی به تغییر دادن خصوصیات وجودی‌ام احساس نکنم؛ در حقیقت، پذیرش این ویژگی‌ها به‌خودی‌ِخود سبب دگرگونی آنها نیز شد. هر کاری که من انجام می‌دهم برای خلق یک نگرش عاشقانه نسبت به خویشتن و دیگران است که این، هدف اصلی و نقطه‌ی تمرکز من در زندگی است. به نظر من برنده کسی است که به‌شدت عشق می‌ورزد.



  • ناتانیل براندن؛ نویسنده‌ی کتاب روانشناسی حرمت نفس

چگونه عشق را به زندگی خود بیاورم؟ پاسخ این است که باید به گونه‌ای فزاینده بر چیزهایی تمرکز کنیم که در این جهان، برای ما از بیشترین اهمیت برخوردارند. از آنجایی که خانواده و کارِ من، بالاترین اولویت‌های زندگی من هستند، بیشترین وقت و انرژی‌ام را به این دو اختصاص می‌دهم. من همچنین وقت زیادی را صرف اندیشیدن به چیزهایی می‌کنم که به آنها عشق می‌ورزم. من نسبت به موهبت‌ها و لذت‌هایی که در زندگی از آنها برخوردار هستم، آگاهی دارم و هر روز به آنها فکر می‌کنم. هیچ چیز خوبی را در زندگی‌ام، عادی و بدیهی تلقی نمی‌کنم.

  • شارون سالزبرگ؛ نویسنده‌ی کتاب مهرورزی عاشقانه

زیستن در ترس و وحشت به‌مانند بودن و ماندن در وضعیت انجماد است. می‌گویند بودا عشق را به منزله‌ی پادزهری برای مقابله‌ با ترس آموزش می‌داد. ما از ترس‌ها، داوری‌ها و گناهان خود اذیت می‌شویم. گناه در روان‌شناسی بودایی، به منزله‌ی تنفر از خویشتن است. هنگامی که این درد‌ها به پایان می‌رسند، زندگی آغاز می‌شود و این همان قدرت عشق است.

  • بنجامین شیلد؛ نویسنده‌ی کتاب راهنمای دل: سخنی در باب عشق

بنجامین شیلد؛ نویسنده کتاب راهنمای دل: سخنی در باب عشق

من می‌کوشم تا همواره بر آن جنبه‌های زندگی‌ام متمرکز شوم که تجربه‌ی عشق را در وجودم پرورش داده‌اند. جنبه‌هایی از زندگی که غرور و خودخواهی‌ام را ذوب کرده‌اند و دلشوره‌ها و نگرانی‌های روزمره‌ی مرا از یادم برده‌اند. برای انجام این کار نیازی به خلوت گزیدن در کنج یک صومعه نیست. در‌واقع، لحظات منحصر به فردی در همین زندگی روزمره وجود دارند که می‌توانند ارتباط ما را با دنیای عشق از نو برقرار کنند. کارهای ساده‌ای مثل نوازش یک گربه یا گوش دادن به یک موسیقی دلنشین مرا در خود غرق می‌کند و کمکم می‌کند که خویشتن را به سوی مرکز هستی یعنی عشق بکشانم.

  • جوآن بوریسنکو؛ نویسنده‌ی کتاب زندگی یک زن

من همیشه با کندوکاو، مواجهه و فراگیریِ اصول بنیادین زندگی موافقم و معتقدم که حتی زوایای تاریک آن هم درس‌هایی برای آموختن دارند. به عنوان مثال، برای آنکه ابراز و دریافت عشق را بیاموزیم، می‌توانیم از خشم به عنوان معلمی بزرگ کمک بگیریم، زیرا که خشم یک واکنش ناب و خالص است. خشم، ندایی است که می‌گوید: «چیزی از پایه خراب است.» این پیام ممکن است آزاردهنده باشد، اما بسی ساده و روشن هم هست.



  • هارویل هندریکس؛ نویسنده‌ی کتاب عشق شفابخش

برای اینکه بتوانیم به دیگران عشق بورزیم ابتدا باید این موضع‌گیری را کنار بگذاریم که: «راه درست، راه من است.» باید بتوانیم منطق حاکم بر ذهن مخاطب خود را درک کنیم، در قالب او جای بگیریم و احساسات او را تجربه کنیم. عشق واقعی از زمانی آغاز می‌شود که انسان به دور از نیاز و توقعات خود، متفاوت بودن دیگران را بفهمد و به آن احترام بگذارد. و عشق پایدار، چنین عشقی است؛ حتی اگر ویژگی‌های همراه و همسر ما همواره منطبق با میل و یا در جهت رفع نیازهای ما نباشد.

  • اریک فروم؛ نویسنده‌ی کتاب هنر عشق ورزیدن

همه‌ی انسان‌ها از نظر ذات و جوهر یکسان هستند. همه‌ی ما بخش‌هایی از یک وجود واحدیم؛ ما، یکی هستیم و بنابراین فرقی نمی‌کند که به چه کسی عشق می‌ورزیم. فقط مهم این است که همواره عشق بورزیم.

منبع:

کارلسون، ریچار و شیلد،‌ بنجامین. یک سبد عشق؛ رمز و راز عاشقانه زیستن. ترجمه: وحید افضلی راد و ش. نوروی. نشر نیریز.

تهیه شده برای: chetor.com

[ad_2]

لینک منبع

خوشبختی یعنی چه؛ نگاهی به مفهوم خوشبختی در فرهنگ‌های دیگر دنیا

[ad_1]

مانند بسیاری از مسائل مربوط به احساسات انسان، خوشبختی نیز نسبی است و می‌توان گفت تعریف واحد و مشخصی ندارد. برخی خوشبختی را در صلح و آرامش می‌بینند، برخی در شادی و تفریح و برخی دیگر در وقت گذراندن کنار خانواده و اطرافیان. دیدگاه افراد نسبت به خوشبختی از یک فرهنگ و کشور به فرهنگ و کشور دیگر متفاوت است. حتی ممکن است یک فرد در دوره‌های مختلفی از زندگی‌اش، دیدگاهش را نسبت به خوشبختی تغییر بدهد. مثلا اگر در نوجوانی از شما بپرسند خوشبختی یعنی چه، ممکن است بگویید خوشبختی یعنی داشتن ثروت زیاد، اما ده سال بعد ممکن است بگویید خوشبختی یعنی داشتن یک زندگی آرام در کنار خانواده.



آنچه در ادامه می‌خوانید، دیدگاه ۱۷ نفر از نقاط مختلف جهان درباره‌ی خوشبختی است. آنها به شما می‌گویند که در فرهنگ‌شان خوشبختی چه معنایی دارد.

۱. کارلوس، ۲۹ساله از آمریکا:

خوشبختی یعنی - در حال زندگی کردن

من در فقر بزرگ شدم. برای من خوشبختی، سقفِ بالای سرم و غذایی بود که در سفره داشتم (البته نمی‌خواهم چنین دیدگاهی داشته باشم، ولی گاهی واقعا این‌طور است). باوجود مشکلات فراوانی که در زندگی داشتیم درس خواندم و در حال حاضر به‌عنوان یک حسابدار کار می‌کنم. بدهی‌ها نمی‌گذارند زندگی مرفهی داشته باشم؛ در واقع همان مشکلاتی را دارم که پدر و مادرم نیز با آن مواجه بودند، با اینکه همه‌ی تلاشم را کردم که این اتفاق نیفتد! این نوع زندگی چیزی را در من شکل داد که من به آن می‌گویم خوشبختی. به نظر من خوشبختی یعنی در «حال» زندگی کنیم و سپاسگزار داشته‌هایمان باشیم.

۲. مین، ۳۰ ساله از چین:

به نظر من و البته بیشتر مردم کشورم، خوشبختی یعنی سازگار شدن با دیگران در عین تفاوت‌ها. همدردی با دیگران، خوشحال کردن آنها و همه‌ی کارهای خوبی که در حق دیگران انجام می‌دهیم، سبب شادی خودمان می‌شود. این موضوع همان آموزه‌های اساسی ادیان شرقی است که می‌گوید همه‌ی ما در واقع یک کالبد هستیم. دین می‌گوید: «اگر همسایه‌ی خودتان را خوشحال کنید، قبل از او خودتان خوشحال خواهید شد.»



۳.کایلا، ۲۳ساله از آمریکا:

خوشبختی یعنی - فردیت و برتری جویی

رؤیای آمریکایی (The American Dream) بر فردیت و محوریت شخص استوار است و در پیشی گرفتن از دیگران و برتری‌جویی خلاصه می‌شود. برخلاف گفته‌ی مین، رؤیای آمریکایی به معنای جلو زدن از دیگران و تلاش برای موفقیت و خوشبختی خود است.

۴. کیج، ۲۵ ساله از سوئیس:

خوشبختی یعنی - مردم سوئیس شادترین مردم جهان هستند

من در سوئیس به دنیا آمدم و تا ۷ سالگی در آنجا زندگی کردم. آنچه سوئیسی‌ها به آن اهمیت می‌دهند این است که هرگز دوست ندارند ثروت و موفقیت‌شان را به رخ دیگران بکشند. من نیز با این دیدگاه رشد کرده‌ام. ما نمی‌خواهیم دیگران به ما حسادت کنند. خوشبختی کسی نباید سبب خشم و ناراحتی دیگری شود. ما سوئیسی‌ها بیشتر به یکدیگر رسیدگی می‌کنیم و کمتر به خودمان می‌پردازیم. به این دلیل است که می‌گویند سوئیس شادترین مردمِ جهان را دارد. این فقط حرف من نیست، آمارها هم همین را نشان می‌دهد.



۵. توماس، ۲۲ ساله از یونان:

خوشبختی یعنی - کار کردن در جوانی و بازنشستگی راحت

خوشبختی یعنی مدرسه را تمام کنی، یک شغل ثابت پیدا کنی، سپس از کار بازنشسته شوی و بدون استرس و بیماری زندگی‌ات را ادامه بدهی. کار کردن در جوانی خوب است و راه فکر کردن را در سال‌های پیری هموار می‌کند. مالیات‌تان را پرداخت می‌کنید و این کار برای‌تان خوشایند است. چند ماه است که در خارج از کشور تحصیل می‌کنم و چیزی که برای من شگفت‌آور است این است که چرا مردم می‌گویند کار کردن طاقت‌فرساست. به نظر من آنها ناسپاس‌اند. کار کردن نوعی موهبت است.

۶. جورج، ۳۳ ساله از کاستاریکا:

شیوه‌ی زندگی و طرز تفکر ما در کشورمان به گونه‌ای است که خوشبختی را در لذت بردن از زندگی و وقت گذراندن در کنار خانواده می‌بینیم نه داشتن ثروت. البته پول اصلا بد نیست، اما لازمه‌ی خوشبخت بودن هم نیست.



۷. آیسا، ۲۱ ساله از فیلیپین:

خوشبختی یعنی - در کنار خانواده بودن

خوشبختی برای من زمانی اتفاق می‌افتد که پس از غرق شدن در زندگی روزمره بتوانم دوباره روی پای خودم بایستم. من یاد گرفته‌ام که چگونه شرایط را برای خودم هموار کنم. زندگی همین است، گاهی همه چیز خراب می‌شود و باید آنها را از نو ساخت. در فرهنگ من، مردم به خانواده پایبند هستند. می‌توانم بگویم در همین گردهمایی‌های خانوادگی است که خوشبختی در هوا موج می‌زند.

۸. مایکا، ۳۱ ساله از کانادا:

خوشبختی یعنی - مثبت اندیشیدن

من دانشجوی رشته‌ی روان‌شناسی مثبت‌گرا (positive psychology) هستم و به همراه یکی از استادانم در حال بررسی و تحقیق در مورد خوشبختی هستیم. برداشت من از خوشبختی به‌طور خلاصه این است که «مهربانی نوعی پاداش است. خودآگاهی، تمرین مغزی‌ای به منظور دستیابی به خوشبختی است و تبدیل افکار منفی به افکار مثبت سبب انعطاف‌پذیری فرد می‌شود. به دنبال خوشبختی رفتن یک انتخاب است. شادی یک انتخاب است.»

۹. ناتاشا، ۲۰ ساله از مالزی:

خوشبختی برای من همان رضایتی است که از انجام دادن کارها در آرامش به‌دست می‌آورم. خوشبختی یعنی خوشحال بودن در یک غروب دل‌انگیز. خوشبختی یعنی اینکه درک کنیم زندگی کوتاه‌تر از آن است که وقتی بر وفق مرادمان نیست، غصه‌دار شویم. خوشبختی، لذت بردن از بخشش است. خوشبختی در این است که در طول عمرمان با هرکس که روبه‌رو می‌شویم سعی کنیم زندگی‌ را برایش ساده‌تر کنیم و مهربانی را همه جا گسترش بدهیم.



۱۰. عمر، ۳۰ ساله از مصر:

خوشبختی یعنی - اعتقاد به خدا

از نظر کشورهای خاورمیانه، خوشبختی با اعتقاد به خداوند در ارتباط است، اما من می‌توانم آن را به‌صورت متفاوت‌تری ببینم. درست است که خوشبختی بازخوردی از سوی خداست، اما من اعتقاد دارم که خوشبختی یافتن این بازخورد در خودمان است. هنگامی که می‌توانم برای دیگران مفید باشم یا بدون هیچ چشم‌داشتی به دیگران چیزی عرضه کنم (حتی یک کمک ناچیز، یک توصیه‌ی صادقانه یا یک لبخند) شخصا احساس خوشبختی می‌کنم.

۱۱. لارا، ۲۰ ساله از آلمان:

خوشبختی برای من یعنی رضایت از زندگی، در «حال» زندگی کردن، انجام دادن، گفتن یا تجربه کردن هر چیزی از صمیم دل. البته این دلیل نمی‌شود که در این نوع زندگی، خشم، ترس یا اضطراب وجود نداشته باشد؛ مهم این است آگاه باشیم که هر چیزی حتی اگر فقط در همان یک لحظه باشد ارزشش را دارد. خوشبختی واقعی مانند یک زمزمه‌ی آرام است اما گاهی اوقات تمام دنیای اطراف‌مان را دگرگون می‌کند. در کشور من معمولا خوشبختی با لذت یا هیجان اشتباه گرفته می‌شود که نادرست است، زیرا لذت و هیجان هر دو محدود و سطحی هستند. اغلب دلیلی برای خوشبختی وجود دارد. یک شخص خاص، تعطیلات، سفر، یک نامه یا کفش نو. مردم تلاش می‌کنند در همین امور روزمره‌ی عادی خوشبختی را پیدا کنند.

۱۲. کریستل، ۲۳ ساله از فیلیپین:

من مدتی طولانی در فیلیپین زندگی کردم و می‌دانم مردم کشور من بر این باورند که خوشبختی یک انتخاب است. به‌نظر می‌رسد حتی با وجود طوفان، فوران آتشفشان و مضیقه‌ی مالی برای یافتن غذا و سرپناه، باز هم مردم ما به دنبال پیدا کردن خوشی در زندگی هستند.



۱۳. میروسلاو، ۲۸ ساله از اوکراین:

خوشبختی یعنی - صلح

متأسفانه کشور من در حال حاضر با مشکلات بزرگی مواجه است. اوکراینی‌ها برای داشتن حق زندگی در یک کشور مستقل باید مبارزه کنند. آنها تا یک سال پیش شاید حتی فکر جنگ در اوکراین را نمی‌کردند، اما امروز همه چیز تغییر کرده است و شیوه‌ی زندگی مردم و خوشبختی آنها نیز دستخوش تغییراتی شده است. از هر کسی بپرسید چه آرزویی دارد، به احتمال زیاد می‌گوید صلح. اوکراینی‌ها (از کوچک و بزرگ) ارزش صلح را می‌دانند و تمام تلاش‌شان را می‌کنند تا این جنگ احمقانه به پایان برسد و دوباره بتوانند در صلح زندگی کنند. به نظر من، خوشبختی یعنی صلح و این آرزوی همه‌ی ماست.

۱۴. کیجا، ۳۴ساله از عراق:

برای من و مردم کشورم، خوشبختی یعنی زنده ماندن… همین!

۱۵. جاش، ۲۰ ساله از آمریکا:

خوشبختی چیزی فراتر از نیازهای انسان است. این از خوش‌شانسی من است که در کشوری زندگی می‌کنم که در آن به نیازهای اولیه‌ام (غذا، لباس و سرپناه) رسیدگی می‌شود. در اینجا دو راه برای انتخاب وجود دارد: اینکه حریصانه بیشتر از آنچه ضروری است به نیازهای اولیه بپردازیم، یا تشخیص بدهیم این نیازهای اولیه به‌راحتی در دسترس ما هستند و باید به چیزهای مهم‌تر فکر کنیم. امیدوارم از آنهایی باشم که راه دوم را انتخاب می‌کنند.



۱۶. آبیشک، ۳۰ ساله از هند:

خوشبختی یعنی - آرامش

به نظر من خوشبختی چیزی است که در هنگام غذا دادن به گاوهایم در چشمان آنها می‌بینم؛ یا سگ ولگردی که برای گرفتن غذا به دنبال مادرم می‌دود. خوشبختی از صلح و رضایت می‌آید. در اساطیر هندو، رستگاری به‌عنوان ریشه‌ی هر چیزی که شامل صلح و آرامش است در نظر گرفته می‌شود. رستگاری در نهایت به خوشبختی و آزادی منجر می‌شود.

۱۷. ژانین، ۱۶ ساله از فیلیپین:

به نظر من خوشبختی یعنی ۳۰ دقیقه وقت گذراندن با مردم در یک مهمانی. خوشبختی یعنی بخشی از یک خانواده‌ی بزرگ بودن. به نظر من کریسمس بهترین زمان سال است. خوشبختی یعنی تولد یک نوزاد، پاکت‌های پر از پول هدیه‌ی تولد، مردم مهربان و با محبت و مسیرهایی که به ساحل دریا ختم می‌شوند.

تعریف شما از خوشبختی چیست؟ دیدگاه‌های خود را با ما در میان بگذارید.

برگرفته از: thoughtcatalog.com

[ad_2]

لینک منبع