واقعیت های زندگی که هر فردی باید آنها را قبول کند

[ad_1]

همه‌ی ما کم‌‌وبیش با مشکلات زندگی دست‌وپنجه نرم می‌کنیم. دردهایی در سینه داریم که تصور می‌کنیم درمانی برای‌شان نیست. هر روز احساسات ناخوشایندی به سراغ‌مان می‌آیند. نگران می‌شویم، امروزوفردا می‌کنیم، در مقابل شکست‌های عاطفی به‌راحتی از پا درمی‌آییم، برآشفته می‌شویم، احساس تنهایی و نیاز می‌کنیم، «ای‌کاش»‌های زیادی داریم و مدام فکر می‌کنیم با زندگی ایده‌آل فاصله‌ی زیادی داریم. برای یک‌بار هم که شده، بدون فیلترهای ایده‌آل‌گرایانه‌ی ذهن‌تان به واقعیت های زندگی نگاه کنید. در این مقاله، بیست مورد از واقعیت های زندگی را به شما یادآوری می‌کنیم که طرز تفکرتان اجازه نمی‌دهد آنها را قبول کنید.

تک‌تک احساسات منفی ما ساخته‌و‌پرداخته‌ی ذهن خودمان هستند. واقعی بودن آنها را انکار نمی‌کنیم، اما این خودِ ما هستیم که به آنها جان می‌دهیم و بی‌سبب ذهن‌مان را درگیرِ خیالات و تصورات خاصی از زندگی ایده‌آل می‌کنیم.

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن، گردشـــی در کوچــه‌باغِ راز کن؛ هرکه عشقش در تماشا نقش بست، عینک بدبینی خود را شکسـت

به‌راستی چرا نگران می‌شویم؟ چون می‌ترسیم مبادا به چیزی که انتظارش را داریم نرسیم. چرا امروزوفردا می‌کنیم؟ چون از تلاش کردن و به نتیجه نرسیدن می‌ترسیم. چرا در مقابل شکست‌های عاطفی از پا درمی‌آییم؟ چون مدام می‌اندیشیم لیاقت ما این نبود که شد. چرا برآشفته می‌شویم؟ چون تصور می‌کنیم در زندگی هنوز به جایی که لیاقتش را داریم نرسیده‌ایم و به این ترتیب، تمام احساسات منفی‌ را نزد خودمان توجیه می‌کنیم.

نفس عمیقی بکشید و سعی کنید افکار منفی را از مغزتان بیرون کنید. برای این کار روی چیزهایی تمرکز کنید که می‌توانید وجودشان را در لحظه احساس ‌کنید، به هوایی که استنشاق می‌کنید، به روشنایی روز، به صداها، به سلامتی بدن‌تان، به زمین زیر پایتان، به اشیای پیرامون‌تان و به انسان‌هایی که در اطراف شما در رفت‌وآمد هستند، توجه کنید. سعی کنید آنها را با ملاک‌های ایده‌آل‌گرایانه‌ی خودتان قضاوت نکنید. اگر واقعیت های زندگی خود را آن‌گونه که هستند بپذیرید، آن‌گاه می‌توانید برای بهبود آنها قدمی بردارید.



واقعیت های زندگی

۱. در زندگی مسائل زیادی وجود دارند که ما توانایی کنترل کردن آنها را نداریم. شما نمی‌توانید تمام اتفاقات زندگی‌تان را کنترل کنید، تنها کنترلِ «واکنش به این اتفاقات» در دست شماست. نوعِ واکنشی که به اتفاقات زندگی نشان می‌دهید، نشا‌ن‌دهنده‌ی میزان قدرت شماست.

۲. دل‌شکستگی‌های عمیق ما، معمولا ریشه در انتظارات بالای ما دارند. ‌‌‌‌شادی یعنی زندگی کنونی را آن‌گونه که هست بپذیریم و قلباً قدردان آن باشیم.

۳. هیچ‌کس کامل نیست و نخواهد بود. اگر قصد دارید صبر کنید تا «کامل» شوید و آن‌گاه داستان‌ها، ایده‌ها، استعدادها و موهبت‌هایتان را با دیگران به اشتراک بگذارید، هرگز به این هدف غیرممکن نمی‌رسید.

۴. لحظه‌ای را که با نگرانی گذرانده‌اید، هدررفته بدانید. نگران بودنِ شما، راه‌حل مشکل‌تان نیست. بهترین کار این است که در مواجهه با واقعیت های زندگی و موقعیت‌های دشوار، به‌جای نگرانی، به فکر درس‌هایی باشید که هریک از تجربیات زندگی به شما می‌آموزند. هدف‌ شما باید این باشد که از درس‌هایی که خودتان بهای آموختن‌شان را پرداخته‌اید، بهترین استفاده را بکنید.



بهترین درسها را از سخت ترین تجربه ها می آموزیم - واقعیت های زندگی

۵. بهترین درس‌ها را از سخت‌ترین تجربه‌ها می‌آموزید. گاهی‌اوقات باید روزهای سختی را پشت‌سر بگذاریم تا درس‌های ارزشمندی بیاموزیم. پس برای رویارویی با درس‌هایی که بهایشان رنج و سختی است، محکم و استوار باقی بمانید.

۶. از پیروزی‌ها مغرور و از شکست‌ها ناامید نشوید. شخصیت انسان‌ها در دو برهه‌ی پیروزی و شکست آشکار می‌شود. در اوج موفقیت‌هایتان فروتنی پیشه کنید، در اوج سختی‌‌هایتان استوار و با اراده باقی بمانید و در این بین، ایمان‌تان را از دست ندهید تا نه عمر شادی‌هایتان را کوتاه کنید و نه عمر غم‌هایتان را طولانی.

۷. مشغله داشتن نشانه‌ی کارایی و بهره‌وری نیست. کاری که با تمرکز و دقت انجام شود، ثمربخش خواهد بود. بنابراین انرژی و تمرکز خود را برای انجام کارهای بیهوده و بی‌ارزش هدر ندهید. فقط به فکر تمام کردن یک کار نباشید و سعی کنید در کاری که انجام می‌دهید، بدرخشید.

۸. با مدیریت نادرست، پولِ بیشتر، مشکلات بیشتری را به‌وجود می‌آورد. شکی نیست که همه‌ی ما برای گذراندن زندگی به پول احتیاج داریم. باید کار کنیم، پول به‌دست بیاوریم، پس انداز کنیم، سرمایه گذاری کنیم، اما دورِ خرج کردنِ بدون برنامه ریزی و هدف را خط بکشیم. نحوه‌ی خرج کردن پول مهم‌تر از کسب درآمد است.

۹. ما با دارایی‌های مالی بیشتر، لزوما شادتر نمی‌شویم. اگر با وجود تمامِ ‌امکانات رفاهی باز هم احساس کمبود می‌کنید، باید شادی را در سادگی جست‌وجو کنید. وقتی آشفتگی‌های ذهنی و فیزیکی‌تان را سروسامان بدهید، از زندگی لذت بسیار بیشتری خواهید برد.



اعتیاد به فناوری - واقعیت های زندگی

۱۰. وسایل تجملی و ابزار فناوری دست‌و‌پای ما را بسته‌اند و ما را برده‌ی خود کرده‌اند. ما باید بیاموزیم لبخند، نگاه، اعتماد و وقت‌مان را از هم دریغ نکنیم، باید بیاموزیم به‌جایِ دنیای مجازی، در دنیای واقعی برای هم وقت بگذاریم و طنینِ صدا و گرمای نگاه یکدیگر را از نزدیک احساس کنیم و از حال هم جویا شویم.

۱۱. جامعه‌‌ی امروز دلباخته‌ی زیبایی ظاهر شده است. خودتان را آن‌گونه که هستید دوست بدارید و سعی کنید در رفتار و منش انسان‌ها به‌دنبال زیبایی بگردید.

اگر از زشتی ظاهرم نمی‌گفتند، هرگز زیبایی‌های درونم را جست‌وجو نمی‌کردم و اگر تلاش نمی‌کردند مرا از پا دربیاورند، هرگز نمی‌فهمیدم که شکست‌ناپذیرم.

– گابورِی سیدیبِی

۱۲. بیشترِ جرو‌بحث‌های ما با هم بی‌مورد است. با دیگران آگاهانه وارد بحث‌ و گفت‌وگو بشوید. بیشترِ مواقع آرامش داشتن، بهتر از پیروز شدن در گفت‌وگوست. شما مجبور نیستید در تمام بحث‌هایی که پیش می‌آیند، مشارکت کنید.

۱۳. ما دیگران را براساس رفتارهایشان و خودمان را با ایده‌آل‌هایمان قضاوت می‌کنیم. با دیگران چنان رفتار کنید که دوست دارید با شما رفتار کنند. فردی باشید که گفتار، رفتار و ارزش‌هایش یکی هستند.



واقعیت های زندگی

۱۴. همیشه از هر دست بدهیم، از همان دست نمی‌گیریم. اگر انتظار داشته باشید آن‌گونه که با دیگران رفتار می‌کنید، با شما رفتار کنند، ناامید خواهید شد. همه‌ی افراد به‌اندازه‌ی شما بخشنده و مهربان نیستند.

۱۵. هیچ‌کس لایق تحقیر ابدی نیست. قدرتی را که با دستان خودتان به دیگران داده‌اید، از آنها پس بگیرید. خودتان را از قید سرزنش‌ها و عیب‌جویی‌های دیگران رها کنید. بهترین اتفاقات زندگی‌تان از روزی آغاز می‌شوند که تصمیم بگیرید اختیار زندگی خودتان را برای همیشه به‌دست بگیرید و به هیچ‌کس جز خودتان متکی نباشید.

۱۶. پذیرفتن شکست‌، آسان‌تر از شروع دوباره زندگی است. شروع دوباره، پذیرفتن این حقیقت است که شکست‌ تنها بخشی از گذشته‌ی ماست، نه سرنوشت ما.

۱۷. برای موفقیت در هر کاری باید بهایش را بپردازیم. جزو آن دسته از افراد نباشید که انتظار دارند بدون‌ اینکه بهایی بپردازند، به آرزوهایشان برسند. زندگی فرازونشیب‌های بسیاری دارد. وقتی برای رسیدن به هدفی تلاش می‌کنید، از خودتان بپرسید: برای رسیدن به این هدف حاضرم از چه چیزهایی دست بکشم؟



گام های کوچک قاعده موفقیت هستند - واقعیت های زندگی

۱۸. باوجود همه‌ی پیشرفت‌های بشر، «گام‌های کوچک» هم‌چنان قاعده‌ی رسیدن به موفقیت هستند. در دنیایی که پیشرفت‌های فناوری، سرعت رسیدنِ به نتایج را بالا برده‌اند، نباید شیرینیِ تلاش، صبر و استقامت را که میراث گذشتگان‌ است، به دست فراموشی بسپاریم. برای رسیدن به برخی از اهداف، باید گام‌های کوچک اما همیشگی برداشت.

۱۹. وقتی شانس به سراغ‌مان می‌آید، همیشه آماده‌ی بهره بردن از آن نیستیم. بسیاری از عالی‌ترین فرصت‌های زندگی، ما را به لحاظ احساسی و عقلی، وادار به رشد و ترقی می‌کنند. این فرصت‌ها کاری می‌کنند حریم آسایش‌مان را به‌خطر بیندازیم. به همین دلیل، در مواجهه‌ با فرصت‌های کم‌نظیر زندگی، آمادگیِ استفاده از آنها را نداریم.

۲۰. ما طول عمرمان را به دست خودمان کوتاه می‌کنیم. همه‌ی ما روزی مرگ را تجربه خواهیم کرد. با وجود این، بالا بردن کیفیت زندگی و درنتیجه داشتن عمر طولانی، غیرممکن نیست. همین امروز کیفیت زندگی شما چگونه بود؟ این سؤالی است که می‌توانید هر روز از خودتان بپرسید. نحوه‌ی سپری کردن روزها، گویای نحوه‌ی سپری کردن عمرمان است.



نکته‌ی پایانی

واقعیت های زندگی را بپذیرید. مسائل بسیاری وجود دارند که شما توان تغییر یا کنترل آنها را ندارید. تنها راه این است که صبور باشید و سعی کنید از آنها درس بگیرید. اجازه ندهید تجربیات گذشته، توانایی شما را در مواجهه با تجربیات امروز تضعیف کنند. روی گام‌های کوچکی تمرکز کنید که همین «امروز» می‌توانید بردارید و یک قدم به اهداف‌تان نزدیک‌تر شوید. آینده بر هیچ‌یک از ما روشن نیست، اما همین ابهام و بی‌خبری، هر لحظه از زندگی را به یک تجربه‌ی جالب و هیجان‌انگیز تبدیل می‌کند. گذشته بخشی از زندگی ماست، آن را فراموش نکنید تا اشتباهات گذشته را تکرار نکنید، اما هرگز افسوس گذشته‌ را نخورید و در آن غرق نشوید.

شما تاکنون با کدام‌یک از واقعیت های زندگی مواجه شده‌اید؟ به کدام‌یک از آنها به‌تجربه ایمان پیدا کرده‌اید؟ دیگر واقعیت های زندگی را از دیدگاه خودتان با ما به اشتراک بگذارید.

برگرفته از: Marcandangel

[ad_2]

لینک منبع

احساس گناه چگونه مانع خودشکوفایی می‌شود؟

[ad_1]

آیا احساس کرده‌اید اگر توانایی‌های خود را پنهان کنید، حس آرامش بیشتری دارید تا وقتی که تلاش می‌کنید آنها را شکوفا کنید و به دیگران نشان دهید؟ آیا وقتی ناگهان شانس بزرگی به‌سراغتان می‌آید، احساس اضطراب شدیدی می‌کنید؟ آیا برای اینکه دیگران را راضی نگه دارید، از بروز استعدادهایتان خودداری می‌کنید؟ آیا به‌راحتی به دیگران کمک می‌کنید، اما کمک‌گرفتن از دیگران برایتان دشوار است؟ آیا هنگام برنامه‌ریزی و اقدام برای فعالیت‌های خلاقانه دچار اضطراب و احساس گناه می‌شوید؟ آیا پیگیری علایق و استعدادهایتان احساس منفی شدیدی در شما ایجاد می‌کند؟

پاسخ مثبت به هریک از این سؤالات ممکن است ناشی از احساس گناه در وجود شما باشد. گناهی که در اینجا مورد بحث است، ربطی به اعتقادات مذهبی ندارد. منظور ما گناهی است که منشأ روان‌شناختی دارد: احساس گناهی که از طریق والدین و اطرافیان در وجود کودک نهادینه می‌شود. این نوع احساس گناه می‌تواند یکی از موانع بزرگ در برابر خودشکوفایی و استفاده از پتانسیل‌های خلاقانه باشد. در این مقاله می‌پردازیم به بررسی ماهیت این نوع گناه، شیوه‌ی شکل‌گیری، عوارض و همچنین علائم آن و درنهایت برای غلبه بر آن، روش‌هایی ارائه می‌کنیم.

احساس گناه چیست؟

احساس گناه حس مقصربودن به‌خاطر خطایی است که از ما سرزده است. به‌نظر می‌آید احساس گناه وقتی ایجاد می‌شود که ما ندای وجدان یا همان قاضی درون خود را نادیده می‌گیریم. فروید احساس گناه را یکی از زیرشاخه‌های اضطراب می‌داند. وقتی فردی می‌ترسد از اینکه نیرویی بیرونی مثل پلیس، او را به‌خاطر تخلفی مجازات کند، حس او احساس گناه نیست، بلکه فقط ترس است. اما احساس گناه، تنها وقتی وجود دارد که خطر و ترس در درون فرد یعنی در وجدان او قرار دارد.

وجدان چیست؟

وجدان، ساختاری درونی در وجود ماست که محصول یادگیری و تجربه‌هاست. نوشته‌های مذهبی، وجدان را قانونی اخلاقی و درونی در نظر می‌گیرند. کارکرد وجدان عبارت است از قضاوت فرد درمورد خود. فروید معتقد بود کارکرد وجدان شامل «نظارت بر خود و انتقاد از خویش و اِعمال سانسور در مغز است». اگر وجدانِ کسی او را محکوم کند، فرد احساس می‌کند هیچ راه فراری ندارد و وجدان مثل سایه به‌دنبال اوست. چنین شخصی ممکن است در ظاهر، خود را در لذات غرق کند، اما گاه‌وبیگاه به‌خود می‌آید و صدای وحشتناک آن را می‌شنود. او ممکن است درواقع به عمق ورطه‌ی لذت سقوط کند، اما نمی‌تواند از شنیدن صدای آن مصون باشد. بدین‌ترتیب احساس گناهِ ناشی از محکومیتِ فرد در دادگاه وجدان، معمولا از اضطراب هم آزاردهنده‌تر است. همچنین، کمک‌کردن به افراد، در حل مشکلاتی که به احساس گناه مربوط است، به‌مراتب دشوارتر از کمک به کسانی است که به اضطراب مبتلا هستند.

شیوه‌ی شکل‌گیری وجدان در فرد

شیوه‌ی شکل‌گیری وجدان در فرد

وجدان مستبد و وجدان بشردوست

به‌طورکلی دو نوع وجدان وجود دارد: وجدان مستبد و وجدان بشردوست. وجدان مستبد از تجارب فرد با والدینش ناشی می‌شود و احکام آن به ماهیت تقاضاهای والدین از کودکانشان مربوط است. این تقاضاها در ابتدا مهم‌ترین معیار «خوبی» و «بدیِ» کودک هستند. رعایت آنها باعث خشنودی والدین و ایجاد حس خوش‌طینتی در کودک می‌شود. تخلف از آنها نیز نتایج ناخوشایندی مثل طردشدن و سپس احساس بی‌ارزش‌بودن دربردارد. با درونی‌شدن احکام والدین در کودک، وجدان در وجود او شکل می‌گیرد. وجدان در مسیر رشد و واردشدن به بزرگ‌سالی، مثل نگهبان، به‌مرور، جای کارکرد والدین را می‌گیرد و سپس درست مانند والد، بر شخص نظارت می‌کند و او را سرزنش و تهدید می‌کند. بااین‌حساب، وقتی از فرد عملی سر بزند که قبلا والدین را از او روی‌گردان می‌ساخت، این بار وجدان به او هشدار می‌دهد.

وجدان وظیفه‌ی تنظیم عزت نفس را به عهده دارد

مادر با ابراز عشق و محبت و خوبی‌های دیگر، عزت نفس را در کودک پرورش می‌دهد. با بزرگ‌شدن فرد، وجدان ایفای نقشی مشابه را بر عهده می‌گیرد. همکاری با وجدان باعث می‌شود فرد احساس باارزش‌بودن و امنیت عاطفی پیدا کند و مخالفت با احکام وجدان برای فرد احساس گناه به‌بار می‌آورد، احساسی که پیش‌ازاین در اثر طردشدن از سوی والدین به کودک دست می‌داد. این همان احساسی است که افرادِ وظیفه‌شناس همیشه درصدد اجتناب از آن هستند. بنابراین، وجدان وظیفه‌ی تنظیم عزت نفس را به‌عهده دارد. احساس گناه در حد ملایم، مانند اضطراب در حد ملایم، به انسان هشدار می‌دهد که احساساتِ قوی‌تر و احتمالا آزاردهنده‌تری به او نزدیک می‌شوند و باید برای پیشگیری از بروز آنها دست‌به‌کار شد. احساس گناه در حد افراطی به‌شدت به عزت نفس و امنیت هیجانی انسان لطمه وارد می‌کند و درنهایت به احساس پوچی حاصل از افسردگی شدید منجر می‌شود.

عوارض وجدان مستبد بر خودشکوفایی

وجدان مستبد که عمدتا در قالب والدین اقتدارگرا در ذهن وجود دارد، ممکن است بسیار خطرناک و مانند خودِ این والدین، سنگ‌دل باشد. اگر وجدان دچار چنین استبدادی باشد، ازطرفی ممکن است رفتارهای تخریب‌گرا را در فرد تأیید کند و ازطرف‌دیگر، وقتی فرد رفتاری سازنده دارد و به شکوفایی خود کمک می‌کند، او را به‌شدت تهدید کند. خانم جوانی که وجدان مستبد بر او حاکم بود، طی تمام سال‌هایی که عمر خود را به بطالت گذرانده بود، احساس آرامش می‌کرد، اما وقتی تصمیم گرفت ارتباطی خوب و بادوام به‌وجود بیاورد و ازدواج کند، به‌شدت احساس گناه کرد. در این مورد، براساس معیارهایی که مادرش به او آموخته و سپس به‌عنوان وجدان در وی نهادینه شده بود، این زن حس می‌کرد «خائن» است.

شخص در مقابل وجدان همان‌طور عمل می‌کند که در مقابل والدینی مستبد عمل می‌کرد، والدینی که به تأیید و بخشودگی آنها نیاز داشت. به‌این‌ترتیب، وجدان مستبد ممکن است بسیار غیرمنطقی و سنگ‌دل باشد و بدون درنظرگرفتن اینکه اعمال ما خوب‌اند یا بد، و به خودشکوفایی ما کمک می‌کنند یا نه، ما را به انجام بعضی کارها تشویق کند یا از انجام آنها بازدارد. درمقابل، بخش بشردوست وجدان ما، با نادیده‌گرفتن خصوصیات مظاهر قدرت، همیشه مدافع منافع ماست. این وجدان، زندگی را محترم می‌شمرد و خوش‌بختی و خودشکوفایی را معیار خوبیِ ما می‌داند.

برخی علائم تسلط وجدان مستبد بر فرد

تا اینجا برخی علائم تسلط وجدان مستبد و احساس گناه ناشی از آن را برشمردیم؛ در اینجا به برخی علائم دیگر می‌پردازیم:

  • روی‌آوردن شانس و اقبال، تعادل این افراد را به‌هم می‌زند و باعث ایجاد اضطراب شدید و احساس گناه در آنان می‌شود.
  • از اینکه همه‌چیز روبه‌راه باشد، احساس گناه و اضطراب می‌کنند.
  • هروقت سعی می‌کنند کار مثبت و مفیدی برای خود بکنند و برای آن برنامه‌ریزی می‌کنند، دچار احساس گناه می‌شوند.
  • معمولا احساس بی‌ارزش‌بودن می‌کنند و تصور می‌کنند سزاوار موفق‌شدن نیستند.
  • برای اینکه دیگران آنها را بپذیرند، آگاهانه توانایی‌ها و قابلیت‌های خود را محدود یا آنها را تخریب می‌کنند.
  • پس از استفاده از قدرت اراده در جهت امور سازنده و منافع خود، به‌شدت احساس گناه می‌کنند.
  • وقتی به‌دنبال کارهای موردعلاقه‌شان می‌روند، به‌شدت احساس اضطراب و گناه می‌کنند.
  • کمک به دیگران برایشان خوشایند است، اما کمک‌گرفتن از دیگران برایشان بسیار دشوار است.
  • دچار افراط و تناقض در خواسته‌ها هستند: ۱. تمام چیزهای مطلوب را بدون درنظرگرفتن حدومرز می‌طلبند. ۲. درصورتی‌که خواهان چیز باارزشی شوند و آن را به دست بیاورند، به‌شدت دچار اضطراب و احساس گناه می‌شوند.

احساس گناه چگونه مانع خودشکوفایی می‌شود؟

احساس گناه چگونه مانع خودشکوفایی می‌شود؟

اگر فرد در دوران کودکی به‌قدرکافی مورد مهر و محبت واقع نشود و خصومت و روش‌های ابراز واکنش به این خشونت را در درون خود، ناهوشیارانه بپروراند، درنتیجه دچار احساس گناه می‌شود. چنین فردی طی سال‌های بعدیِ زندگی‌اش، از داشتن توانایی‌های خلاق محروم می‌شود. وقتی گناه وجود داشته باشد، نیاز به رنج‌بردن هم وجود دارد و وقتی این حس در شخصیت فرد تثبیت شود، نیاز به مجازات به‌هرشکلی که باشد، به‌وجود خواهد آمد. بعضی اَشکال مجازات به‌شدت به خودشکوفایی آسیب می‌رسانند. برخی نمونه‌های مجازات خویش، از این قبیل‌اند:

  • معتادبودن: شخص معتاد بارهاوبارها خود را در برابر شماتت اطرافیان قرار می‌دهد و با خدشه‌دارکردن عزت نفس و سلامتش، خود را به‌شدت مجازات می‌کند.
  • قراردادن خود در شرایطی که امکان سوءاستفاده را فراهم می‌کند.
  • منفعل‌بودن در شرایطی که از انسان سوءاستفاده می‌شود.
  • انتخاب شخص نامناسب برای ازدواج.
  • آسیب‌رساندن به جسم، اعتبار یا اموال خویش.
  • چشم‌پوشی از لذت‌های عادی و روی‌آوردن به ریاضت.
  • مبتلاشدن ناخودآگاه به بیماری‌های مزمن.

فردِ دارای این نوع احساس گناه و نیازمند به مجازات خود، وقتی که استعدادهایش نهفته باقی می‌ماند، از آرامش نسبی برخوردار است اما وقتی به تلاش‌های سازنده دست می‌زند، با احساس شدید گناه مواجه می‌شود. آنها به‌طور مؤثری فرصت‌های خود برای خودشکوفایی را نابود می‌کنند، چون نیاز مشابهی دارند که فقط با مجازات و جریمه‌هایی ارضا می‌شوند که دیگران بر آنها تحمیل می‌کنند.

نقش وجدان بشردوست در خودشکوفایی

همان‌طور که احساس گناهِ ناشی از وجدان مستبد، مانع خودشکوفایی فرد می‌شود، درصورتی‌که فرد تسلیم شود و خودشکوفایی را رها کند، وجدان بشردوست نیز او را تنبیه می‌کند. این وجدان، انسان را به‌دلیل استفاده‌نکردن از توانایی‌های خلاق به‌شدت مجازات می‌کند. اگر شخص در مقابل اراده‌ی غیرمنطقیِ مظاهر قدرت و وجدان مستبد، سست باشد و به‌سادگی از حق مسلم خود در جهت خودشکوفایی و ابراز خلاقیت چشم‌پوشی کند، به‌علت هدردادن زندگی خود، شدیداً احساس گناه می‌کند. در زندگی هر فرد روزی می‌رسد که از خود می‌پرسد با زندگی‌اش چه کرده است. وقتی امکانات و فرصت‌های زیادی در راه راضی‌کردن وجدان مستبد فدا شده باشد، نفرت از خویش ممکن است از حد تحمل فرد فراتر رود و انگیزه‌ی زنده‌ماندن را در او از بین ببرد.

چگونه برای خودشکوفایی، با احساس گناه برخورد کنیم؟

توانایی‌های افراد هیچ ارتباطی با احساس گناه آنان ندارد. افرادی که احساس گناه در آنها بسیار قوی است، درمورد استعدادها، افکار اصیل و خلاق، تفاوت خاصی با بقیه‌ی مردم ندارند. خودشکوفایی و خلاقیت مستلزم متفاوت‌بودن و نوآوری است. این رفتار معمولا در نقطه‌ی مقابل سنت‌ها و ارزش‌های رایج و مقبول اجتماعی قرار می‌گیرد و معمولا یادآور خاطرات دردناکی است، بدین‌ترتیب که انسان‌ها هرگز از عقاید کهنه بدون حس نفرت، چشم‌پوشی نمی‌کنند. تضاد میان سنت‌های چندهزارساله و خواست‌های خلاقانه، این‌چنین باعث ایجاد احساس گناه می‌شود. بنابراین، مقداری از این احساس گناه را باید طبیعی فرض کرد، اما وقتی علائم احساس گناه بسیار شدید باشد یا وقتی در مقابل اقدامات و برنامه‌های خلاقانه، احساس اضطراب شدید دارید، معمولا نشانگر آن است که با وجدان مستبد مواجهید. برخی اقداماتی که برای غلبه بر احساس گناه در مسیر دستیابی به خودشکوفایی می‌توان انجام داد از این قبیل است:

  • خودآگاهی به منشأ احساس گناه

آگاهی به منشأ و علت احساس گناه می‌تواند از قدرت آن بکاهد. این یعنی پی برده‌اید که وجدان مستبدی که از والدین و اطرافیان، به‌شکل احساس گناه شدید به‌ارث‌ رسیده است، در مقابل خودشکوفایی شما مانع ایجاد می‌کند. شناسایی علت و خودآگاهی به آن و اقدام علی‌رغم احساس گناه اولیه، به‌مرور از قدرت آن می‌کاهد و اثر آن را از بین می‌برد.

  • استفاده از حمایت وجدان بشردوست

وجدان بشردوست خواستار رشد و خودشکوفایی شما تا بالاترین مراتبِ به‌فعل‌رساندن توانایی‌هایتان است. در صورت احساس گناه در برابر تلاش برای خودشکوفایی، می‌توانید از حمایت و تشویق وجدان بشردوست استفاده کنید. برای این منظور، به‌طور آگاهانه به مزایا و منافعی فکر کنید که خودشکوفایی برای شما فراهم می‌کند و سپس آنها را لیست کرده و همواره مرور کنید.

  • تمرکز روی نتایج خودشکوفایی

به این فکر کنید که وقتی علی‌رغم مخالفت وجدان مستبد (والدین، اطرافیان، دوستان، اجتماع و…) در مسیر خودشکوفایی موفق شدید و به نتایج دلخواه رسیدید، مظاهر این موفقیت نیز شما را خرسند خواهند کرد و افراد، شما را تحسین و تائید خواهند کرد.

  • درنظرداشتن الگوهای خودشکوفا

روش مناسب دیگر برای غلبه بر احساس گناه در برابر خودشکوفایی، درنظرداشتن الگوهای موفق است. الگوهای موفق، افرادی هستند که در آغازِ اقدامات خلاقانه‌ی خود با فشارهای وجدان مستبد درونی و تفکرات سنتی اقتدارگرا مواجه بوده‌اند، اما درنهایت با شکوفاساختن قابلیت خود توانسته‌اند بر آنها غلبه کنند و به پذیرش دستاوردهای نوگرایانه‌ی خود وادارشان بکنند. زندگی بسیاری از افراد پیشرو در زمینه‌ی علم، هنر، فناوری و… می‌تواند الهام‌بخش ما برای غلبه بر احساس گناه در برابر شکوفایی استعدادها و پرداختن به علایقمان باشد.

منبع:

خودشکوفایی و خودویرانگری، دکتر ساموئل جی.وارنر، ترجمه‌ی ثریا پاک‌نظر، انتشارات گام نو.

تهیه شده برای: chetor.com

[ad_2]

لینک منبع

خوشبختی یعنی چه؛ نگاهی به مفهوم خوشبختی در فرهنگ‌های دیگر دنیا

[ad_1]

مانند بسیاری از مسائل مربوط به احساسات انسان، خوشبختی نیز نسبی است و می‌توان گفت تعریف واحد و مشخصی ندارد. برخی خوشبختی را در صلح و آرامش می‌بینند، برخی در شادی و تفریح و برخی دیگر در وقت گذراندن کنار خانواده و اطرافیان. دیدگاه افراد نسبت به خوشبختی از یک فرهنگ و کشور به فرهنگ و کشور دیگر متفاوت است. حتی ممکن است یک فرد در دوره‌های مختلفی از زندگی‌اش، دیدگاهش را نسبت به خوشبختی تغییر بدهد. مثلا اگر در نوجوانی از شما بپرسند خوشبختی یعنی چه، ممکن است بگویید خوشبختی یعنی داشتن ثروت زیاد، اما ده سال بعد ممکن است بگویید خوشبختی یعنی داشتن یک زندگی آرام در کنار خانواده.



آنچه در ادامه می‌خوانید، دیدگاه ۱۷ نفر از نقاط مختلف جهان درباره‌ی خوشبختی است. آنها به شما می‌گویند که در فرهنگ‌شان خوشبختی چه معنایی دارد.

۱. کارلوس، ۲۹ساله از آمریکا:

خوشبختی یعنی - در حال زندگی کردن

من در فقر بزرگ شدم. برای من خوشبختی، سقفِ بالای سرم و غذایی بود که در سفره داشتم (البته نمی‌خواهم چنین دیدگاهی داشته باشم، ولی گاهی واقعا این‌طور است). باوجود مشکلات فراوانی که در زندگی داشتیم درس خواندم و در حال حاضر به‌عنوان یک حسابدار کار می‌کنم. بدهی‌ها نمی‌گذارند زندگی مرفهی داشته باشم؛ در واقع همان مشکلاتی را دارم که پدر و مادرم نیز با آن مواجه بودند، با اینکه همه‌ی تلاشم را کردم که این اتفاق نیفتد! این نوع زندگی چیزی را در من شکل داد که من به آن می‌گویم خوشبختی. به نظر من خوشبختی یعنی در «حال» زندگی کنیم و سپاسگزار داشته‌هایمان باشیم.

۲. مین، ۳۰ ساله از چین:

به نظر من و البته بیشتر مردم کشورم، خوشبختی یعنی سازگار شدن با دیگران در عین تفاوت‌ها. همدردی با دیگران، خوشحال کردن آنها و همه‌ی کارهای خوبی که در حق دیگران انجام می‌دهیم، سبب شادی خودمان می‌شود. این موضوع همان آموزه‌های اساسی ادیان شرقی است که می‌گوید همه‌ی ما در واقع یک کالبد هستیم. دین می‌گوید: «اگر همسایه‌ی خودتان را خوشحال کنید، قبل از او خودتان خوشحال خواهید شد.»



۳.کایلا، ۲۳ساله از آمریکا:

خوشبختی یعنی - فردیت و برتری جویی

رؤیای آمریکایی (The American Dream) بر فردیت و محوریت شخص استوار است و در پیشی گرفتن از دیگران و برتری‌جویی خلاصه می‌شود. برخلاف گفته‌ی مین، رؤیای آمریکایی به معنای جلو زدن از دیگران و تلاش برای موفقیت و خوشبختی خود است.

۴. کیج، ۲۵ ساله از سوئیس:

خوشبختی یعنی - مردم سوئیس شادترین مردم جهان هستند

من در سوئیس به دنیا آمدم و تا ۷ سالگی در آنجا زندگی کردم. آنچه سوئیسی‌ها به آن اهمیت می‌دهند این است که هرگز دوست ندارند ثروت و موفقیت‌شان را به رخ دیگران بکشند. من نیز با این دیدگاه رشد کرده‌ام. ما نمی‌خواهیم دیگران به ما حسادت کنند. خوشبختی کسی نباید سبب خشم و ناراحتی دیگری شود. ما سوئیسی‌ها بیشتر به یکدیگر رسیدگی می‌کنیم و کمتر به خودمان می‌پردازیم. به این دلیل است که می‌گویند سوئیس شادترین مردمِ جهان را دارد. این فقط حرف من نیست، آمارها هم همین را نشان می‌دهد.



۵. توماس، ۲۲ ساله از یونان:

خوشبختی یعنی - کار کردن در جوانی و بازنشستگی راحت

خوشبختی یعنی مدرسه را تمام کنی، یک شغل ثابت پیدا کنی، سپس از کار بازنشسته شوی و بدون استرس و بیماری زندگی‌ات را ادامه بدهی. کار کردن در جوانی خوب است و راه فکر کردن را در سال‌های پیری هموار می‌کند. مالیات‌تان را پرداخت می‌کنید و این کار برای‌تان خوشایند است. چند ماه است که در خارج از کشور تحصیل می‌کنم و چیزی که برای من شگفت‌آور است این است که چرا مردم می‌گویند کار کردن طاقت‌فرساست. به نظر من آنها ناسپاس‌اند. کار کردن نوعی موهبت است.

۶. جورج، ۳۳ ساله از کاستاریکا:

شیوه‌ی زندگی و طرز تفکر ما در کشورمان به گونه‌ای است که خوشبختی را در لذت بردن از زندگی و وقت گذراندن در کنار خانواده می‌بینیم نه داشتن ثروت. البته پول اصلا بد نیست، اما لازمه‌ی خوشبخت بودن هم نیست.



۷. آیسا، ۲۱ ساله از فیلیپین:

خوشبختی یعنی - در کنار خانواده بودن

خوشبختی برای من زمانی اتفاق می‌افتد که پس از غرق شدن در زندگی روزمره بتوانم دوباره روی پای خودم بایستم. من یاد گرفته‌ام که چگونه شرایط را برای خودم هموار کنم. زندگی همین است، گاهی همه چیز خراب می‌شود و باید آنها را از نو ساخت. در فرهنگ من، مردم به خانواده پایبند هستند. می‌توانم بگویم در همین گردهمایی‌های خانوادگی است که خوشبختی در هوا موج می‌زند.

۸. مایکا، ۳۱ ساله از کانادا:

خوشبختی یعنی - مثبت اندیشیدن

من دانشجوی رشته‌ی روان‌شناسی مثبت‌گرا (positive psychology) هستم و به همراه یکی از استادانم در حال بررسی و تحقیق در مورد خوشبختی هستیم. برداشت من از خوشبختی به‌طور خلاصه این است که «مهربانی نوعی پاداش است. خودآگاهی، تمرین مغزی‌ای به منظور دستیابی به خوشبختی است و تبدیل افکار منفی به افکار مثبت سبب انعطاف‌پذیری فرد می‌شود. به دنبال خوشبختی رفتن یک انتخاب است. شادی یک انتخاب است.»

۹. ناتاشا، ۲۰ ساله از مالزی:

خوشبختی برای من همان رضایتی است که از انجام دادن کارها در آرامش به‌دست می‌آورم. خوشبختی یعنی خوشحال بودن در یک غروب دل‌انگیز. خوشبختی یعنی اینکه درک کنیم زندگی کوتاه‌تر از آن است که وقتی بر وفق مرادمان نیست، غصه‌دار شویم. خوشبختی، لذت بردن از بخشش است. خوشبختی در این است که در طول عمرمان با هرکس که روبه‌رو می‌شویم سعی کنیم زندگی‌ را برایش ساده‌تر کنیم و مهربانی را همه جا گسترش بدهیم.



۱۰. عمر، ۳۰ ساله از مصر:

خوشبختی یعنی - اعتقاد به خدا

از نظر کشورهای خاورمیانه، خوشبختی با اعتقاد به خداوند در ارتباط است، اما من می‌توانم آن را به‌صورت متفاوت‌تری ببینم. درست است که خوشبختی بازخوردی از سوی خداست، اما من اعتقاد دارم که خوشبختی یافتن این بازخورد در خودمان است. هنگامی که می‌توانم برای دیگران مفید باشم یا بدون هیچ چشم‌داشتی به دیگران چیزی عرضه کنم (حتی یک کمک ناچیز، یک توصیه‌ی صادقانه یا یک لبخند) شخصا احساس خوشبختی می‌کنم.

۱۱. لارا، ۲۰ ساله از آلمان:

خوشبختی برای من یعنی رضایت از زندگی، در «حال» زندگی کردن، انجام دادن، گفتن یا تجربه کردن هر چیزی از صمیم دل. البته این دلیل نمی‌شود که در این نوع زندگی، خشم، ترس یا اضطراب وجود نداشته باشد؛ مهم این است آگاه باشیم که هر چیزی حتی اگر فقط در همان یک لحظه باشد ارزشش را دارد. خوشبختی واقعی مانند یک زمزمه‌ی آرام است اما گاهی اوقات تمام دنیای اطراف‌مان را دگرگون می‌کند. در کشور من معمولا خوشبختی با لذت یا هیجان اشتباه گرفته می‌شود که نادرست است، زیرا لذت و هیجان هر دو محدود و سطحی هستند. اغلب دلیلی برای خوشبختی وجود دارد. یک شخص خاص، تعطیلات، سفر، یک نامه یا کفش نو. مردم تلاش می‌کنند در همین امور روزمره‌ی عادی خوشبختی را پیدا کنند.

۱۲. کریستل، ۲۳ ساله از فیلیپین:

من مدتی طولانی در فیلیپین زندگی کردم و می‌دانم مردم کشور من بر این باورند که خوشبختی یک انتخاب است. به‌نظر می‌رسد حتی با وجود طوفان، فوران آتشفشان و مضیقه‌ی مالی برای یافتن غذا و سرپناه، باز هم مردم ما به دنبال پیدا کردن خوشی در زندگی هستند.



۱۳. میروسلاو، ۲۸ ساله از اوکراین:

خوشبختی یعنی - صلح

متأسفانه کشور من در حال حاضر با مشکلات بزرگی مواجه است. اوکراینی‌ها برای داشتن حق زندگی در یک کشور مستقل باید مبارزه کنند. آنها تا یک سال پیش شاید حتی فکر جنگ در اوکراین را نمی‌کردند، اما امروز همه چیز تغییر کرده است و شیوه‌ی زندگی مردم و خوشبختی آنها نیز دستخوش تغییراتی شده است. از هر کسی بپرسید چه آرزویی دارد، به احتمال زیاد می‌گوید صلح. اوکراینی‌ها (از کوچک و بزرگ) ارزش صلح را می‌دانند و تمام تلاش‌شان را می‌کنند تا این جنگ احمقانه به پایان برسد و دوباره بتوانند در صلح زندگی کنند. به نظر من، خوشبختی یعنی صلح و این آرزوی همه‌ی ماست.

۱۴. کیجا، ۳۴ساله از عراق:

برای من و مردم کشورم، خوشبختی یعنی زنده ماندن… همین!

۱۵. جاش، ۲۰ ساله از آمریکا:

خوشبختی چیزی فراتر از نیازهای انسان است. این از خوش‌شانسی من است که در کشوری زندگی می‌کنم که در آن به نیازهای اولیه‌ام (غذا، لباس و سرپناه) رسیدگی می‌شود. در اینجا دو راه برای انتخاب وجود دارد: اینکه حریصانه بیشتر از آنچه ضروری است به نیازهای اولیه بپردازیم، یا تشخیص بدهیم این نیازهای اولیه به‌راحتی در دسترس ما هستند و باید به چیزهای مهم‌تر فکر کنیم. امیدوارم از آنهایی باشم که راه دوم را انتخاب می‌کنند.



۱۶. آبیشک، ۳۰ ساله از هند:

خوشبختی یعنی - آرامش

به نظر من خوشبختی چیزی است که در هنگام غذا دادن به گاوهایم در چشمان آنها می‌بینم؛ یا سگ ولگردی که برای گرفتن غذا به دنبال مادرم می‌دود. خوشبختی از صلح و رضایت می‌آید. در اساطیر هندو، رستگاری به‌عنوان ریشه‌ی هر چیزی که شامل صلح و آرامش است در نظر گرفته می‌شود. رستگاری در نهایت به خوشبختی و آزادی منجر می‌شود.

۱۷. ژانین، ۱۶ ساله از فیلیپین:

به نظر من خوشبختی یعنی ۳۰ دقیقه وقت گذراندن با مردم در یک مهمانی. خوشبختی یعنی بخشی از یک خانواده‌ی بزرگ بودن. به نظر من کریسمس بهترین زمان سال است. خوشبختی یعنی تولد یک نوزاد، پاکت‌های پر از پول هدیه‌ی تولد، مردم مهربان و با محبت و مسیرهایی که به ساحل دریا ختم می‌شوند.

تعریف شما از خوشبختی چیست؟ دیدگاه‌های خود را با ما در میان بگذارید.

برگرفته از: thoughtcatalog.com

[ad_2]

لینک منبع